تبليغاتX
سخن

سخن

اجتماعی .فرهنگی .

وداع با ماه رمضان از دیدگاه امام سجاد علیه السلام

(45) و كان مِن دعائِه عليه‏السلام فى وَداعِ شهرِ رَمضان‏
«دعادر وداع ماه مبارك رمضان»

اَللَّهُمَّ يا مَنْ لايَرْغَبُ فِى‏الْجَزآءِ،

اى خدايى كه در برابر احسان به بندگان پاداش نخواهى،

وَ يا مَنْ لايَنْدَمُ عَلَى الْعَطآءِ،
و از عطا و بخشش پشيمان نمى‏گردى،
وَ يا مَنْ لايُكافِئُ عَبْدَهُ عَلَى‏السَّوآءِ، مِنَّتُكَ ابْتِدآءٌ،

اى كسى كه مزد بنده خود را بيش از عمل او مى‏دهى، نعمتت بى استحقاق به بندگان رسد،

وَعَفْوُكَ تَفَضُّلٌ،
و عفوت تفضل،

وَ عُقُوبَتُكَ عَدْلٌ،

و مجازاتت عدالت،

وَ قَضآؤُكَ خِيَرَةٌ.

و قضايت عين خير است.

اِنْ اَعْطَيْتَ لَمْ تَشُبْ عَطآئَكَ بِمَنٍّ،
اگر بخشش كنى عطايت را به منّت آلوده نكنى،
وَ اِنْ مَنَعْتَ لَمْ يَكُنْ مَنْعُكَ تَعَدِّياً،
و اگر عنايت نكنى از باب ستم نيست،
تَشْكُرُ مَنْ شَكَرَكَ وَ اَنْتَ اَلْهَمْتَهُ شُكْرَكَ،

آن‏كه تو را شكر كند شكرش كنى، در صورتى كه خودت آن شكر را به او الهام فرمودى،

وَ تُكافِئُ مَنْ حَمِدَكَ وَ اَنْتَ عَلَّمْتَهُ حَمْدَكَ،
و هر كه تو را بستايد پاداشش مى‏دهى در حالى كه آن ستايش را خودت به او تعليم‏كردى،
تَسْتُرُ عَلى‏ مَنْ لَوْ شِئْتَ فَضَحْتَهُ،
پرده مى‏پوشى بر آن كه اگر مى‏خواستى رسوايش مى‏كردى،
وَ تَجُودُ عَلى‏ مَنْ لَوْ شِئْتَ مَنَعْتَهُ،

و جود و كرم كنى بر آن كه اگر مى‏خواستى از وى دريغ مى‏كردى،

وَ كِلاهُما اَهْلٌ مِنْكَ لِلْفَضيحَةِ وَ الْمَنْعِ،
در صورتى كه هر دو مستحق رسوايى و دريغ تو اند،
غَيْرَ اَنَّكَ بَنَيْتَ اَفْعالَكَ عَلَى التَّفَضُّلِ،
امّا تو تمام امورت را براساس تفضل بنا نهاده‏اى،
وَ اَجْرَيْتَ قُدْرَتَكَ عَلَى التَّجاوُزِ،

و قدرتت را بر آئين گذشت مقرّر كرده‏اى،

وَ تَلَقَّيْتَ مَنْ عَصاكَ بِالْحِلْمِ،
و با آن كه با تو به مخالفت برخاسته با بردبارى روبرو مى‏شوى،
وَ اَمْهَلْتَ مَنْ قَصَدَ لِنَفْسِهِ بِالظُّلْمِ،

و به آن كه در حق خويش ستم كرده مهلت مى‏دهى،

تَسْتَنْظِرُهُمْ بِاَناتِكَ اِلَى الْاِنابَةِ،
با صبر و بردبارى خود مهلتشان مى‏دهى تا به حضرتت بازگردند،
وَ تَتْرُكُ مُعاجَلَتَهُمْ اِلَى التَّوْبَةِ،
و در مؤاخذه عاصيان شتاب نمى‏كنى تا به توبه موفق شوند،

لِكَيْلا يَهْلِكَ عَلَيْكَ هالِكُهُمْ،

تا هلاك شونده آنان بدون رضاى تو هلاك نشود،

وَ لايَشْقى‏ بِنِعْمَتِكَ شَقِيُّهُمْ اِلاّ عَنْ طُولِ الْاِعْذارِ اِلَيْهِ،
و تيره‏بختشان به نعمتت بدبخت نگردد مگر پس از قطع بهانه
وَ بَعْدَ تَرادُفِ الْحُجَّةِ عَلَيْهِ،

و بعد از اتمام حجت همه جانبه بر او،

كَرَماً مِنْ عَفْوِكَ يا كَريمُ،
و اين همه بزرگوارى و آقايى از عفو و گذشت توست اى بزرگوار،
وَ عآئِدَةً مِنْ عَطْفِكَ يا حَليمُ.

و بهره‏اى است از محبتت اى بردبار.

اَنْتَ الَّذى فَتَحْتَ لِعِبادِكَ باباً اِلى‏ عَفْوِكَ،
تويى كه بر بندگانت درى به سوى بخشش خود باز كرده‏اى،
وَ سَمَّيْتَهُ التَّوْبَةَ،

و آن را باب توبه ناميده‏اى،

وَ جَعَلْتَ عَلى‏ ذلِكَ الْبابِ دَليلاً مِنْ وَحْيِكَ،
و بر آن درِ گشوده راهنمايى از وحى خود قرار داده‏اى،
لِئَلاَّيَضِلُّواعَنْهُ،
تا آن را گم نكنند،
فَقُلْتَ -تَبارَكَ اسْمُكَ -:

پس خود - كه نامت والا و مبارك است - فرمودى:

«تُوبُوا اِلَى‏اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً

«به سوى خدا توبه خالص و بى‏پيرايه آوريد،

عَسى رَبُّكُمْ اَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ ‏
باشد كه پروردگارتان گناهان شما را محو كند،
وَ يَدْخِلَكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَاالْاَنْهارُ،
و شما را داخل بهشت‏هايى نمايد كه نهرها از زير آن روان است،
يَوْمَ لا يُخْزِى اللَّهُ النَّبِىَّ وَ الَّذينَ امَنُوا مَعَهُ،
در آن روزى كه خداوند پيامبر خود و آنان را كه به او ايمان آوردند خوار وذليل نمى‏كند،
نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ اَيْديهِمْ وَ بِاَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ:
درحالى‏كه نورشان پيش‏رويشان و از جانب راستشان روان است مى‏گويند:

رَبَّنا اَتْمِمْ لَنا نُورَنا،

خداوندا نورمان را كامل كن،

وَ اغْفِرْ لَنا،

و ما را مورد مغفرت قرار ده،

اِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَديرٌ.»
كه تو بر هر چيز توانايى.»
فَما عُذْرُ مَنْ اَغْفَلَ دُخُولَ ذلِكَ الْمَنْزِلِ بَعْدَ فَتْحِ الْبابِ وَ اِقامَةِ الدَّليلِ؟
پس عذر كسى كه از ورود به آن خانه غفلت كند پس از گشوده شدن در و به‏پا داشتن راهنما چه خواهد بود؟
وَ اَنْتَ الَّذى زِدْتَ فِى السَّوْمِ عَلى‏ نَفْسِكَ لِعِبادِكَ،
و تويى كه در معامله با بندگانت بر عطاى خود افزوده‏اى،
تُريدُ رِبْحَهُمْ فى مُتاجَرَتِهِمْ لَكَ،

تا در اين تجارتشان از عنايت تو سود برند،

وَ فَوْزَهُمْ بِالْوِفادَةِ عَلَيْكَ،
و در حركت كردن به جانب تو كامياب گردند،
وَ الزِّيادَةِ مِنْكَ،

و از حضرتت بهره‏اى افزون دريافت نمايند،

فَقُلْتَ تَبارَكَ اسْمُكَ وَ تَعالَيْتَ:
به همين خاطر، تو خود - كه نامت مبارك است و بس والايى – فرمودى:
«مَنْ جآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها،

«هر كس كه يك كار نيك كند ده برابر آن پاداش دارد،

وَ مَنْ جآءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى‏ اِلاَّ مِثْلَها»،

و هر كس يك كار بد كند جز به مانند كارش عقوبت نبيند»،
وَ قُلْتَ: «مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ‏اللَّهِ
و نيز فرمودى: «مثل آنان كه اموالشان را در راه خدا انفاق مى‏كنند
كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ،
مانند دانه‏اى است كه هفت خوشه رويانده، در هر خوشه صد دانه باشد،
وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشآءُ»،

و خداوند براى هر كه بخواهد آن را چند برابر كند»،

وَ قُلْتَ: «مَنْ ذَاالَّذى يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ اَضْعافاً كَثيرَةً»،
و فرمودى: «كيست آن كه به خداوند قرض الحسنه دهد تا خدا آن را چندين برابر سازد؟»

وَ ما اَنْزَلَتْ مِنْ نَظآئِرِهِنَّ فِى الْقُرْانِ مِنْ تَضاعيفِ الْحَسَناتِ.
و امثال و نظائر اين وعده‏ها كه در قرآن درباره چند برابر كردن كارهاى نيك فرو فرستاده‏اى.
وَ اَنْتَ الَّذى دَلَلْتَهُمْ بِقَوْلِكَ مِنْ غَيْبِكَ،

و تويى آن خداوندى كه با گفتار از غيب خود

وَ تَرْغيبِكَ الَّذى‏فيهِ حَظُّهُمْ عَلى‏ ما لَوْ سَتَرْتَهُ عَنْهُمْ لَمْ تُدْرِكْهُ اَبْصارُهُمْ،
و به سبب ترغيبت كه در برگيرنده سود ايشان است آنان را به چيزى راهنمايى فرمودى كه اگر از آنان مى‏پوشاندى ديدگانشان درك نمى‏كرد،
وَ لَمْ تَعِهِ اَسْماعُهُمْ،
و گوشهاشان فرانمى‏گرفت،
وَ لَمْ‏تَلْحَقْهُ اَوْهامُهُمْ،

و فكرشان به آن نمى‏رسيد،

فَقُلْتَ«:اذْكُرُونى اَذْكُرْكُمْ،
چرا كه فرمودى: «مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم،
وَاشْكُرُوا لى وَ لاتَكْفُرُونِ»،

و مرا سپاس آوريد و كفران نورزيد»،

وَ قُلْتَ: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأزيدَنَّكُمْ
و فرمودى: «هرآينه اگر شكر آريد شما را افزونى دهم،
وَ لَئِنْ‏كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابى لَشَديدٌ»،

و اگر ناسپاسى كنيد همانا عذاب من شديد است»،

وَ قُلْتَ:«اُدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ،
و فرمودى:«مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم،
اِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى
آنان كه از عبادت من (دعا كردن) تكبّر ورزند
سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ».

به زودى خوار و ذليل وارد جهنم مى‏شوند».

فَسَمَّيْتَ دُعآئَكَ عِبادَةً،

پس نيايش و دعا را عبادت،

وَ تَرْكَهُ اسْتِكْباراً،
و تركش را كبر و خودخواهى ناميدى،

وَ تَوَعَّدْتَ عَلى‏ تَرْكِهِ دُخُولَ جَهَنَّمَ داخِرينَ.
و بر ترك دعا به دخول دوزخ با ذلت و خوارى تهديد فرمودى.
فَذَكَرُوكَ بِمَنِّكَ،

بدين سبب بندگان واقعى به نعمتت تو را ياد كردند،

وَ شَكَرُوكَ بِفَضْلِكَ،

و به بخششت شكر آوردند،

وَ دَعَوْكَ بِاَمْرِكَ،
و به فرمانت به دعا برخاستند،
وَ تَصَدَّقُوا لَكَ طَلَباً لِمَزيدِكَ،

و به خاطر گرفتن عطاى افزونت صدقه دادند،

وَ فيها كانَتْ نَجاتُهُمْ مِنْ غَضَبِكَ،
و تنها راه آزادى آنان از خشم تو،
وَ فَوْزُهُمْ بِرِضاكَ.

و دستيابى به رضاى حضرتت در آن بود.

وَ لَوْ دَلَّ مَخْلُوقٌ مَخْلُوقاً مِنْ نَفْسِهِ‏ عَلى‏ مِثْلِ‏الَّذى دَلَلْتَ‏عَلَيْهِ عِبادَكَ مِنْكَ كانَ مَوْصُوفاً بِالْاِحْسانِ،
و اگر مخلوقى مخلوق ديگر را از سوى خود به مثل آنكه حضرت تو بندگانت را از سوى خود راهنمايى نمودى هدايت مى‏كرد موصوف به احسان،
وَ مَنْعُوتاً بِالْاِمْتِنانِ،

و موصوف به امتنان و بخشش بود،

وَ مَحْمُوداً بِكُلِّ لِسانٍ،
و به هر زبانى مورد ستايش قرار مى‏گرفت،
فَلَكَ الْحَمْدُ ما وُجِدَ فى حَمْدِكَ مَذْهَبٌ،

پس سپاس توراست تا آنجا كه در سپاس تو راهى وجود داشته باشد،

وَ ما بَقِىَ لِلْحَمْدِ لَفْظٌ تُحْمَدُ بِهِ،
و تا آنجا كه براى سپاس كلمه‏اى كه تو به آن ستوده شوى،
وَ مَعْنىً يَنْصَرِفُ اِلَيْهِ.

و معنايى كه به سپاس منصرف گردد باقى باشد.

يا مَنْ تَحَمَّدَ اِلى‏ عِبادِهِ بِالْاِحْسانِ وَ الْفَضْلِ،
اى كسى كه با احسان و فضلت بندگان را به سپاس فراخوانده‏اى،
وَ غَمَرَهُمْ بِالْمَنِّ وَ الطَّوْلِ،
و آنان را غرق عطا و بخشش خود نموده‏اى،

ما اَفْشى‏ فينا نِعْمَتَكَ!

چه آشكار و پخش است نعمت تو در ما!

وَ اَسْبَغَ عَلَيْنا مِنَّتَكَ!

و چه فراوان است عطايت برما!

وَ اَخَصَّنا بِبِرِّكَ!
و چه مخصوص است نيكى تو به ما!
هَدَيْتَنا لِدينِكَ الَّذِى اصْطَفَيْتَ،

ما را به دين برگزيده‏ات راه نمودى،

وَ مِلَّتِكَ الَّتِى ارْتَضَيْتَ،
و به آئين پسنديده‏ات رهنمون شدى،
وَ سَبيلِكَ‏الَّذى سَهَّلْتَ،

و سالك راهى فرمودى كه آن را هموار كردى،

وَبَصَّرْتَنَا الزُّلْفَةَ لَدَيْكَ،

و ما را به راه تقرب به پيشگاهت،

وَالْوُصُولَ اِلى‏ كَرامَتِكَ.
و وصول به كرامتت بينايى دادى.
اَللَّهُمَّ وَ اَنْتَ جَعَلْتَ مِنْ صَفايا تِلْكَ الْوَظآئِفِ، وَ خَصآئِصِ تِلْكَ الْفُرُوضِ
خداوندا تو از خالص‏ترين آن وظايف، و برگزيده‏ترين آن فرائض،
شَهْرَ رَمَضانَ الَّذِى اخْتَصَصْتَهُ مِنْ سآئِرِ الشُّهُورِ،
ماه رمضان را قرار دادى كه آن را از ميان ساير ماهها برگزيدى،
وَ تَخَيَّرْتَهُ مِنْ جَميعِ الْاَزْمِنَةِ وَ الدُّهُورِ،
و از ميان همه زمانها و عصرها اختيار كردى،
وَ اثَرْتَهُ عَلى‏ كُلِّ اَوْقاتِ السَّنَةِ بِما اَنْزَلْتَ فيهِ مِنَ الْقُرْانِ وَ النُّورِ،
و بر تمام اوقات سال ترجيح دادى، به خاطر آنكه در آن قرآن و نور نازل نمودى،
وَ ضاعَفْتَ فيهِ مِنَ الْايمانِ،

و ايمان را در اين ماه چند برابر ساختى،

وَ فَرَضْتَ فيهِ مِنَ الصِّيامِ،
و روزه گرفتن را در آن واجب فرمودى،
وَ رَغَّبْتَ فيهِ مِنَ الْقِيامِ،

و به شب زنده‏دارى در آن ترغيب كردى،

وَ اَجْلَلْتَ فيهِ مِنْ لَيْلَةِ القَدْرِ الَّتى هِىَ خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ،
و شب قدر را در آن كه از هزار شب با ارزش‏تر است بزرگ داشتى،

ثُمَّ اثَرْتَنا بِهِ عَلى‏ سآئِرِ الْاُمَمِ،
پس ما را محض اين ماه بر ساير امم برترى دادى،
وَ اصْطَفَيْتَنا بِفَضْلِهِ دُونَ اَهْلِ الْمِلَلِ،
و در پرتو فضل آن ما را از ميان همه ملتها برگزيدى،
فَصُمْنا بِاَمْرِكَ نَهارَهُ،

پس به فرمانت روزش را روزه گرفتيم،

وَ قُمْنا بِعَوْنِكَ لَيْلَهُ،

و در شبش به كمك تو به عبادت برخاستيم،

مُتَعَرِّضينَ بِصِيامِهِ وَ قِيامِهِ لِما عَرَّضْتَنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِكَ،
و به وسيله روزه و نمازش طالب رحمتى كه براى ما مهيّا فرمودى شديم،
وَ تَسَبَّبْنا اِلَيْهِ مِنْ مَثُوبَتِكَ،
و آن را وسيله رسيدن به ثواب تو قرار داديم،
وَ اَنْتَ الْمَلى‏ءُ بِما رُغِبَ فيهِ اِلَيْكَ،

و تو بر آنچه بندگانت بدان رغبت دارند قادرى،

الْجَوادُ بِما سُئِلْتَ مِنْ فَضْلِكَ،
و آنچه را كه از احسانت خواسته شود بخشنده‏اى،
الْقَريبُ اِلى‏ مَنْ حاوَلَ قُرْبَكَ.

و به آن كه جهت رسيدن به قرب تو بكوشد نزديكى.

وَ قَدْ اَقامَ فينا هذَا الشَّهْرُ مُقامَ حَمْدٍ،
و همانا اين ماه در نزد ما ستوده زيست،
وَ صَحِبَنا صُحْبَةَ مَبْرُورٍ،
و با ما همنشينى پسنديده بود،
وَ اَرْبَحَنا اَفْضَلَ اَرْباحِ الْعالَمينَ،

و برترين منفعت جهانيان را براى ما به ارمغان آورد،

ثُمَّ قَدْ فارَقَنا عِنْدَ تَمامِ وَقْتِهِ،
پس به هنگام پايان گرفتن وقت،
وَانْقِطاعِ مُدَّتِهِ،

و سرآمدن مدت،

وَ وَفآءِ عَدَدِهِ،

و كامل شدن روزهايش از ما جدا شد،

فَنَحْنُ مُوَدِّعُوهُ وِداعَ مَنْ عَزَّ فِراقُهُ عَلَيْنا،
اينك آن را وداع مى‏گوئيم وداع كسى كه هجرانش بر ما غم‏انگيز است،

وَ غَمَّنا وَ اَوْحَشَنَا انْصِرافُهُ عَنّا،
و روى گرداندنش ما را به اندوه و وحشت دچار كرده،
وَ لَزِمَنا لَهُ الذِّمامُ - الْمَحْفُوظُ،

و بر عهده ما پيمان ناگسستنى،

وَ الْحُرْمَةُ الْمَرْعِيَّةُ،

و حرمت در خور توجه،

وَ الْحَقُّ الْمَقْضِىُّ،
و حق لازم دارد،
فَنَحْنُ قآئِلُونَ:

به اين خاطر مى‏گوئيم:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا شَهْرَ اللَّهِ الْاَكْبَرَ،
سلام بر تو اى بزرگ‏ترين ماه خدا،
وَ يا عيدَ اَوْلِيآئِهِ.

و اى عيد عاشقان حق.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَكْرَمَ مَصْحُوبٍ مِنَ الْاَوْقاتِ،
سلام بر تو اى كريم‏ترين همنشين از ميان اوقات،
وَ يا خَيْرَ شَهْرٍ فِى الْاَيّامِ وَ السّاعاتِ.

و اى بهترين ماه در روزها و ساعات.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهرٍ قَرُبَتْ فيهِ الْامالُ،
سلام بر تو اى ماهى كه در طىّ تو برآورده شدن آمال نزديك گشته،
وَ نُشِرَتْ فيهِ الْاَعْمالُ.
و اعمال در آن پخش و فراوان است.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ قَرينٍ جَلَّ قَدْرُهُ مَوْجُوداً،

سلام بر تو اى همنفسى كه قدر و منزلتت بزرگ،

وَ اَفْجَعَ فَقْدُهُ مَفْقُوداً،
و فقدانت بسيار دردناك است،
وَ مَرْجُوٍّ الَمَ فِراقُهُ.

و اى مايه اميدى كه دوريت رنج‏آور است.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ اَليفٍ انَسَ مُقْبِلاً فَسَرَّ،
سلام بر تو اى همدمى كه چون رو كنى ما را مونس شاد كننده‏اى،
وَ اَوْحَشَ مُنْقَضِياً فَمَضَّ.

و چون سپرى شوى وحشت‏آور و دردناكى.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ مُجاوِرٍ رَقَّتْ فيهِ الْقُلُوبُ،
سلام بر تو اى همسايه‏اى كه دلها نزد تو نرم شد،

وَ قَلَّتْ فيهِ الذُّنُوبُ.

و گناهان در تو نقصان گرفت.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ ناصِرٍ اَعانَ عَلَى الشَّيْطانِ،
سلام بر تو اى ياورى كه ما را در مبارزه با شيطان يارى دادى،
وَ صاحِبٍ سَهَّلَ سُبُلَ الْاِحْسانِ.
و اى مصاحبى كه راههاى احسان را هموار و آسان ساختى.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ما اَكْثَرَ عُتَقآءَ اللَّهِ فيكَ،
سلام بر تو كه چه بسيارند آزاد شدگان حضرت حق در تو،
وَ ما اَسْعَدَ مَنْ رَعى‏ حُرْمَتَكَ بِكَ!

و چه سعادتمند است كسى كه حرمتت را به واسطه خودت رعايت نمود!

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ما كانَ اَمْحاكَ لِلذُّنُوبِ،
سلام بر تو كه چه بسيار گناهان را از پرونده ما زدودى،
وَ اَسْتَرَكَ لِأَنْواعِ الْعُيُوبِ!

و چه عيب‏ها كه بر ما پوشاندى!

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ما كانَ اَطْوَلَكَ عَلَى الْمُجْرِمينَ،
سلام بر تو كه زمانت بر گنهكاران چه طولانى بود،
وَ اَهْيَبَكَ فى صُدُورِ الْمُؤْمِنينَ!
و در دل مؤمنان چه هيبتى داشتى!
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهْرٍ لاتُنافِسُهُ الْاَيّامُ.
سلام بر تو اى ماهى كه هيچ زمانى با تو پهلو نزند.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهْرٍ هُوَ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ سَلامٌ.

سلام بر تو اى ماهى كه از هر نظر مايه سلامتى.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ غَيْرَ كَريهِ الْمُصاحَبَةِ وَ لا ذَميمِ الْمُلابَسَةِ.
سلام بر تو كه مصاحبتت ناپسند و معاشرتت نكوهيده نيست.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ كَما وَفَدْتَ عَلَيْنا بِالْبَرَكاتِ،
سلام بر تو همچنان كه با بركات بر ما وارد شدى،

وَ غَسَلْتَ عَنّا دَنَسَ الْخَطيئاتِ.
و ناپاكى معاصى را از پرونده ما شستى.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ غَيْرَ مُوَدَّعٍ بَرَماً،

سلام بر تو كه وداع با تو نه از باب خستگى،

وَ لا مَتْرُوكٍ صِيامُهُ سَاَماً.
و فراغت از روزه‏ات نه به خاطر ملالت است.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ مَطْلُوبٍ قَبْلَ وَقْتِهِ،

سلام بر تو كه قبل از آمدنت در آرزويت بسر مى‏برديم،

وَ مَحْزُونٍ عَلَيْهِ قَبْلَ فَوْتِهِ.
و پيش از رفتنت بر هجرانت محزونيم.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ كَمْ مِنْ سُوءٍ صُرِفَ بِكَ عَنّا،
سلام بر تو كه چه بدى‏ها كه به سبب تو از جانب ما گشته،
وَ كَمْ مِنْ خَيْرٍ اُفيضَ بِكَ عَلَيْنا.

و چه خوبيها كه از بركت تو به سوى ما سرازير شده!

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ الَّتى هِىَ خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ.
سلام بر تو و بر شب قدرى كه از هزار ماه بهتر است.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ما كانَ اَحْرَصَنا بِالْاَمْسِ عَلَيْكَ،

سلام بر تو كه ديروز چه سخت بر تو دل بسته بوديم،

وَ اَشَدَّ شَوْقَنا غَداً اِلَيْكَ!
و فردا چه بسيار شائق تو مى‏شويم!
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ فَضْلِكَ الَّذى حُرِمْناهُ،
سلام بر تو و بر فضيلت تو كه از آن محروم گشتيم،
وَ عَلَى‏ ماضٍ مِنْ بَرَكاتِكَ سُلِبْناهُ.

و بر بركات گذشته‏ات كه از دست ما گرفته شد.

 اَللَّهُمَّ اِنَّا اَهْلُ هذَا الشَّهْرِ الَّذى شَرَّفْتَنا بِهِ،
بارالها ما اهل اين ماهيم كه ما را به آن شرافت بخشيدى،

وَ وَفَّقْتَنا بِمَنِّكَ لَهُ حينَ جَهِلَ الْاَشْقِيآءُ وَقْتَهُ،
و توفيق ادراكش را به ما عنايت فرمودى آنگاه كه تيره‏بختان وقتش را نشناختند،
وَ حُرِمُوا لِشِقآئِهِمْ فَضْلَهُ.

و از بخت بدشان از فضلش محروم شدند.

اَنْتَ وَلِىُّ ما اثَرْتَنا بِهِ مِنْ مَعْرِفَتِهِ،
تويى سرپرست آنچه از معرفتش كه ما را بدان برترى دادى،
وَ هَدَيْتَنا لَهُ مِنْ سُنَّتِهِ،

و آنچه از سنّتش كه ما را بدان رهنمون شدى،

وَ قَدْ تَوَلَّيْنا بِتَوْفيقِكَ صِيامَهُ وَقِيامَهُ عَلى‏ تَقْصيرٍ،
و ما به توفيق تو به روزه و نماز آن برخاستيم همراه با تقصير،
وَاَدَّيْنا فيهِ قَليلاً مِنْ كَثيرٍ.

و در آن اندكى از بسيار را بجا آورديم.

اَللَّهُمَّ فَلَكَ الْحَمْدُ اِقْراراً بِالْاِسآئَةِ،
خداوندا پس تو را سپاس همراه با اقرار به بديهامان،
وَ اعْتِرافاً بِالْاِضاعَةِ،

و اعتراف به سهل‏انگاريمان،

وَ لَكَ مِنْ قُلُوبِنا عَقْدُ النَّدَمِ،
در حالى كه در قلوبمان ندامت قطعى،
وَ مِنْ اَلْسِنَتِنا صِدْقُ الْاِعْتِذارِ،

و بر زبانمان عذر صادقانه داريم،

فَاْجُرْنا عَلى‏ ما اَصابَنا فيهِ مِنَ التَّفْريطِ اَجْراً نَسْتَدْرِكُ بِهِ الْفَضْلَ الْمَرْغُوبَ فيهِ،
پس ما را با توجه به اعتراف به تقصيرى كه در اين ماه داشتيم مزدى عنايت كن كه تدارك كننده فضيلت‏هاى دلخواهمان،
وَ نَعْتاضُ بِهِ مِنْ اَنْواعِ الذُّخْرِ الْمَحْرُوصِ عَلَيْهِ،
و جايگزين ذخيره‏هايى كه مورد علاقه ماست باشد،
وَ اَوْجِبْ لَنا عُذْرَكَ عَلى‏ ما قَصَّرْنا فيهِ مِنْ حَقِّكَ،
و عذر ما را در كوتاهى از اداى حقّت قبول كن،

وَ ابْلُغْ بِاَعْمارِنا ما بَيْنَ اَيْدينا مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ الْمُقْبِلِ،
و آينده عمرمان را به ماه رمضان آينده كه در پيش داريم برسان،
فَاِذا بَلَّغْتَناهُ فَاَعِنّا عَلى‏ تَناوُلِ ما اَنْتَ اَهْلُهُ‏ مِنَ الْعِبادَةِ،
و چون ما را به آن رساندى ما را بر انجام عبادتى كه سزاوار توست يارى ده،
وَ اَدِّنا اِلَى الْقِيامِ بِما يَسْتَحِقَّهُ مِنَ الطّاعَةِ،

و به انجام طاعتى كه شايسته آن ماه است موفق دار،

وَ اَجْرِ لَنا مِنْ صالحِ الْعَمَلِ مايَكُونُ دَرَكاًلِحَقِّكَ فِى‏الشَّهْرَيْنِ مِنْ‏شُهُورِ الدَّهْرِ.
و عمل صالحى را كه موجب تدارك حق تو در آن دو ماه از ماه‏هاى زمان خواهد بود به دست ما جارى فرما.
اَللَّهُمَّ وَ ما اَلْمَمْنا بِهِ ‏فى شَهْرِنا هذا مِنْ لَمَمٍ اَوْ اِثْمٍ،

خداوندا هر گناه كوچكى يا بزرگى كه در اين ماه به آن دست زديم،

اَوْ واقَعْنا فيهِ مِنْ ذَنْبٍ،
يا معصيتى كه به آن آلوده گشتيم،
وَ اكْتَسَبْنا فيهِ مِنْ خَطيئَةٍ،

يا خطايى كه مرتكب شديم،

عَلى‏ تَعَمُّدٍ مِنَّا اَوْ عَلى‏ نِسْيانٍ،
از روى عمد يا فراموشى،
ظَلَمْنا فيهِ اَنْفُسَنا،

كه در آن به خود ظلم كرده،

اَوِانْتَهَكْنا بِهِ حُرْمَةً مِنْ غَيْرِنا،
يا حرمت ديگرى را بدان دريده باشيم،
فَصَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ،

پس بر محمد و آلش درود فرست،

وَاسْتُرْنا بِسِتْرِكَ،

و ما را از همه آنها در پرده ستّارى حضرتت بپوشان،

وَ اعْفُ عَنّا بِعَفْوِكَ،
و به عفوت از ما بگذر،
وَ لاتَنْصِبْنا فيهِ لِاَعْيُنِ الشّامِتينَ،

و ما را در آن ماه شهره به پيش ديده شماتت كنندگان قرار مده،

وَ لاتَبْسُطْ عَلَيْنا فيهِ اَلْسُنَ الطّاعِنينَ،
و زبان طعنه‏زنندگان را بر ما باز مكن،

وَ اسْتَعْمِلْنا بِما يَكُونُ حِطَّةً وَ كَفّارَةً لِما اَنْكَرْتَ مِنّا فيهِ،
و ما را به كارى بدار كه سبب فرونهادن گناهان و پوشاندن آن چيزى شود كه در آن ماه بر ما نمى‏پسندى،
بِرَاْفَتِكَ الَّتى لاتَنْفَدُ،

به مهربانيت كه پايان ندارد،

وَ فَضْلِكَ الَّذى لايَنْقُصُ.
و احسانت كه كاستى نمى‏پذيرد.
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ،

خداوندا بر محمد و آلش درود فرست،

وَ اجْبُرْ مُصيبَتَنا بِشَهْرِنا،
و ضايعه دردآور از دست رفتن رمضانمان را جبران كن،
وَ بارِكْ لَنا فى يَوْمِ عيدِنا وَ فِطْرِنا،

و روز عيدمان و فطرمان را بر ما مبارك گردان،

وَاجْعَلْهُ مِنْ خَيْرِ يَوْمٍ مَرَّ عَلَيْنا،
و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه بر ما گذشته،
اَجْلَبِهِ لِعَفْوٍ،

كه بيشترين عفو را موجب،

وَ اَمْحاهُ لِذَنْبٍ،

و بيشترين معاصى را محو كننده باشد،

وَ اغْفِرْ لَنا ما خَفِىَ مِنْ ذُنُوبِنا وَ ما عَلَنَ.
و گناهان پنهان و آشكار ما را مورد مغفرت قرار ده.
اَللَّهُمَّ اسْلَخْنا بِانْسِلاخِ هذَا الشَّهْرِ مِنْ خَطايانا،
بارالها پايان يافتن اين ماه را پايان يافتن خطاهايمان قرار ده،
وَ اَخْرِجْنا بِخُرُوجِهِ مِنْ سَيِّئاتِنا،
و به دنبال خارج شدنش ما را از بديهامان خارج كن،
وَ اجْعَلْنا مِنْ اَسْعَدِ اَهْلِهِ بِهِ،

و ما را از سعادتمندترين اهل اين ماه به آن،

وَ اَجْزَلِهِمْ قِسْماً فيهِ،

و پرنصيب‏ترين آنان در آن،

وَ اَوْفَرِهِمْ حَظّاً مِنْهُ.
و بهره‏مندترين ايشان از خودت قرار ده.
اَللَّهُمَّ وَ مَنْ رَعى‏ هذَا الشَّهْرَ حَقَّ رِعايَتِهِ،

بار الها هر كس كه اين ماه را آن طور كه بايسته است رعايت كرده،

وَ حَفِظَ حُرْمَتَهُ حَقَّ حِفْظِها،
و احترامش را آنچنان كه بايد حفظ نموده،

وَ قامَ بِحُدُودِهِ حَقَّ قِيامِها،

و حدودش را به بهترين صورت بپاداشته،

وَ اتَّقى‏ ذُنوُبَهُ حَقَّ تُقاتِها،
و از گناهانش به نحو صحيح پرهيز كرده،
اَوْ تَقَرَّبَ اِلَيْكَ بِقُرْبَةٍ اَوْجَبَتْ رِضاكَ لَهُ،
يا به وسيله كار خير به تو تقرب جسته كه موجب خشنوديت از وى گشته،
وَ عَطَفَتْ رَحْمَتَكَ عَلَيْهِ،

و رحمتت را متوجه او نموده،

فَهَبْ لَنا مِثْلَهُ مِنْ وُجْدِكَ،
پس مانند آنچه به او بخشيدى از توانگرى خود به ما ببخش،
وَ اَعْطِنا اَضْعافَهُ مِنْ فَضْلِكَ،

و چندين برابر آن را از فضل خود به ما عطا فرما،

فَاِنَّ فَضْلَكَ لا يَغيضُ،

زيرا كه فضلت كاستى نگيرد،

وَ اِنَّ خَزآئِنَكَ لاتَنْقُصُ بَلْ تَفيضُ،
و خزائنت نقصان نپذيرد بلكه افزون مى‏شود،
وَ اِنَّ مَعادِنَ اِحْسانِكَ لاتَفْنى‏،
و معادن احسانت از بين نمى‏رود،
وَ اِنَّ عَطآءَكَ لَلْعَطآءُ الْمُهَنَّا.

و همانا عطاى تو گوارا عطايى است.

اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏مُحَمَّدٍ وَ الِهِ،
بارالها بر محمد و آلش درود فرست،
وَ اكْتُبْ لَنا مِثْلَ اُجُورِ مَنْ صامَهُ،

و همانند پاداش آنان‏كه تا روز رستاخيزاين ماه را روزه گرفته‏اند،

اَوْ تَعَبَّدَ لَكَ فيهِ اِلى‏ يَوْمِ الْقِيمَةِ.
يا به بندگى تو در آن اقدام كرده‏اند براى ما ثبت كن.
اَللَّهُمَّ اِنّا نَتُوبُ اِلَيْكَ فى يَوْمِ فِطْرِنَا الَّذى جَعَلْتَهُ لِلْمُؤْمِنينَ عيداً وَ سُرُوراً،
بارالها توبه مى‏كنيم در اين روز فطر كه آن را براى اهل ايمان عيد و شادى،
وَ لِأَهْلِ مِلَّتِكَ مَجْمَعاً وَ مُحْتَشَداً،
و براى اهل آيين خود روز اجتماع و گردهمايى قراردادى به درگاهت ،

مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ اَذْنَبْناهُ،

از هر معصيتى كه دچارش شديم،

اَوْ سُوءٍ اَسْلَفْناهُ،

يا هر كار بدى كه به آن دست زديم،

اَوْ خاطِرِ شَرٍّ اَضْمَرْناهُ،
يا انديشه سوئى كه در دل داشتيم،
تَوْبَةَ مَنْ لايَنْطَوى عَلى‏ رُجُوعٍ اِلى‏ ذَنْبٍ،
مانند توبه كسى كه خيال بازگشت به گناه را ندارد،
وَ لايَعوُدُ بَعْدَها فى خَطيئَةٍ،

و پس از توبه به جانب هيچ خطايى برنمى‏گردد،

تَوْبَةً نَصُوحاً خَلَصَتْ مِنَ الشَّكِّ - وَ الْاِرْتِيابِ،
توبه پاك و خالصى كه از شك و ترديد پيراسته باشد،
فَتَقَبَّلْها مِنّا،

پس آن را از ما بپذير،

وَارْضَ عَنّا،

و از ما راضى شو،

وَ ثَّبِتْنا عَلَيْها.
و ما را بر آن استوار بدار.
اَللَّهُمَّ ارْزُقْنا خَوْفَ عِقابِ الْوَعيدِ،

بارالها، ترس از عذاب وعده داده شده،

وَ شَوْقَ ثَوابِ الْمَوْعُودِ،
و رغبت به ثواب موعود را روزى ما كن،
حَتّى‏ نَجِدَ لَذَّةَ ما نَدْعُوكَ بِهِ،

تا لذّت آنچه را كه از تو مى‏خواهيم بيابيم،

وَ كَاْبَةَ ما نَسْتَجيرُكَ مِنْهُ،
و غصه آنچه را كه از آن به تو پناه مى‏بريم دريابيم،
وَ اجْعَلْنا عِنْدَكَ مِنَ التَّوَّابينَ الَّذينَ اَوْجَبْتَ لَهُمْ مَحَبَّتَكَ،
و ما را در پيشگاهت از توبه كنندگانى قرار ده كه محبتت را بر ايشان حتم ساخته‏اى،
وَ قَبِلْتَ مِنْهُمْ مُراجَعَةَ طاعَتِكَ،

و بازگشتشان را به طاعت خود قبول نموده‏اى،

يا اَعْدَلَ الْعادِلينَ.
اى عادل‏ترين عادل‏ها.
اَللَّهُمَّ تَجاوَزْ عَنْ ابآئِنا وَ اُمَّهاتِنا وَ اَهْلِ دينِنا جَميعاً مَنْ سَلَفَ مِنْهُمْ وَ مَنْ غَبَرَ اِلى‏ يَوْمِ الْقِيمَةِ.
بارالها، از پدران و مادران و اهل دين ما همگى، چه آن كه از ايشان از دنيا رفته، و چه آن كه تا قيامت به آنان خواهد پيوست درگذر.

اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ نَبِيِّنا وَ الِهِ
بارالها بر محمد پيامبر ما و بر آلش درود فرست
كَما صَلَّيْتَ عَلى‏ مَلآئِكَتِكَ الْمُقَرَّبينَ،
همچنان كه بر فرشتگان مقرّبت درود فرستادى،
وَ صَلِّ عَلَيْهِ وَ الِهِ كَما صَلَّيْتَ عَلى‏ اَنْبِيآئِكَ الْمُرْسَلينَ،
و بر او و بر آلش درود فرست آن طور كه بر پيامبران مرسلت درود فرستادى،
وَ صَلِّ عَلَيْهِ وَ الِهِ كَما صَلَّيْتَ عَلى‏ عِبادِكَ‏الصّالِحينَ،

و بر او و بر آلش درود فرست آن طور كه بر بندگان شايسته‏ات درود نثار كردى،

وَ اَفْضَلَ مِنْ ذلِكَ يا رَبَّ الْعالَمينَ،
و بهتر از آن اى خداى عالميان،
صَلوةً تَبْلُغُنا بَرَكَتُها،

چنان درودى كه بركتش به ما برسد،

وَ يَنالُنا نَفْعُها،
و سودش نصيب ما گردد،
وَ يُسْتَجابُ لَها دُعآؤُنا،

و به‏خاطر آن دعاهايمان مستجاب شود،

اِنَّكَ اَكْرَمُ مَنْ رُغِبَ اِلَيْهِ،
زيرا كه تو بزرگوارترين كسى هستى كه به او توجه شده،
وَ اَكْفى‏ مَنْ تُوُكِّلَ - عَلَيْهِ،

و بى‏نياز كننده‏ترين كسى هستى كه بر او اعتماد شده،

وَ اَعْطى‏ مَنْ سُئِلَ مِنْ فَضْلِهِ،
و بخشنده‏ترين كسى هستى كه از احسانش درخواست شده،
وَ اَنْتَ عَلى‏ كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَديرٌ.
و تو بر هر چيز توانايى.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 18:3  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

اسم نداره- شما براش اسم بذارین

بار دیگر چادرش را روی سرش مرتب کرد، آهی کشید، از بوی نامطبوع دهانش ناراحت شد، دستانش نا نداشت که کنارهای چادر را دور صورتش نگه دارد. صورتش را به سمت قبرها برگرداند، سرش را نمی توانست بالا بگیرد، یا زیر بیندازد، از خیره شدن هم خوشش نمی آمد.

یادش افتاد که دخترانش از صبح منتظر بودند تا او برایشان خوراکی ببرد، غروب آفتاب نزدیک شده بود، فاصله اش تا خانه زیاد بود، دیگر ناامید شده بود و می خواست بلند بشود و برود، اما نمی دانست جواب بچه ها را چه بدهد،...

-       خوب بچه ها ببینید چقدر شلوغه، موتور سوارها، لباس شخصی ها، اوه، اوه، ون ها پر نیروی نظامیه، یا الله پیاده شید اینجا هم حضور لازمه و هم فاتحه بخوانیم و بریم..

-       خانم در عقب رو درست بستی؟ باز نباشه؟

-       عمو وحید شما جلوتر برو، قبرها رو شناسایی کن،  علامت بدی ما اومدیم.

-       حاجی بیایید اینجا، این طرف.

همه دور یکی از قبرها که مشخصات روی سنگ با سبز رنگ آمیزی شده بود جمع شدند، یکی دو نفر نشستند و مابقی ایستادند ، حاجی در حالی که نشسته بود نوک انگشتانش را به سنگ قبر می زد و زیر لب می خواند.

-       خوب بچه ها حرکت، بریم هوا داره تاریک می شه. محمد حسین بدو، فاطمه خانم یا الله، خانم پاشو، من خیلی گرسنه هستم، بریم که دیگه دارم ضعف می کنم با این که  میوه خوردم اما نمی دونم چرا این قدر گرسنه ام؟

تقریباً دیگر از خورشید خبری نبود، آهسته، آهسته می شد سرد شدن هوا را احساس کرد و این نوید سر رسیدن شب بود، شبی پر حادثه، همه به قطار به سمت ماشین در حرکت بودند. حاجی فریاد می زد و بچه ها را به سمت اتوبوس ها هدایت می کرد. شوق و اضطراب شب عملیات باعث شده بود بچه ها تاریکی هوا را متوجه نشوند، خود حاجی از همه عجله اش بیشتر بود، گونه هایش از ظهر سرخ شده بود، حنایی که دیشب در مراسم حنا بندان به سر و صورت و دستانش زده بود موقع نماز در نور خورشید تلالؤ خاصی داشت و سرخی گونه ها را جذاب تر می کرد، توی اتوبوس نور چراغ بالای سر راننده یک بار دیگر این تلالؤ را نمایان کرد.

آدم نمیداند او چه جور آدمی است، می خندد، گریه اش دم دستش است، سکوت هایش طولانی، ظاهر صورتش اخم کرده، ولی وقتی با او هم صحبت می شوی تازه متوجه می شوی چقدر شوخ و بذله گوست. الان هم انگار در رینگ بوکس قرار دارد مدام تکان می خورد از این طرف به آن طرف، آرام نمی ایستد. انگار قرار است جمعیت را برای یک میهمانی یا یک عروسی مهم ببرد.  

-       حاج عباس بدو اتوبوس شماره ی 1، حجت چرا وایستادی، بدو همه منتظر تو هستند مثلاً بلد راه هستی ها، بدو. ابراهیم تو برو اتوبوس رضا محمدی پیاده هم نمی شی تا من بگم. بی سیم چی کجایی بدو یاالله.

صدای خش و خش ارتباط بیسیم و قطع و وصل شدن آن لحظه ای توجه همه را به خودش جلب کرد.

-       مرغابی، مرغابی- دشت، مرغابی به دشت.....

-       به گوشم حاجی ، ....

-       دشتبان مرغابی ها آماده ی پریدن هستند.

-       مرغابی، مرغابی بذار بپرن.

همه توی چادر خوابیده بودند، خروپف ها نشان می داد که خیلی خسته اند، به جز صدایی که از چادر می آمد، صدای جیرجیرک های کنار رود کارون یک سمفونی زیبا رو راه انداخته بود که آدم دلش نمی خواست صبح بشود. موسیقی که انسان را تا عمق رؤیاهایش می برد و صدای برخورد آب با دیواره ی رود این موسیقی را جذاب تر می کرد. کوله پشتی ها از ستونی که دورتا دور چادر بود آویزان شده بود، تکان هایی که در هنگام برخورد باد با بدنه ی چادر به آن ها می داد آدم را یاد مغازه ی قصابی می انداخت که لاشه های گوشت آویزان بودند و تکان می خوردند. برخی کوله پشتی هایشان زیر سرشان بود و برخی نیز بالای سر آویزان کرده بودند.

ماه نورش را در تمام دشت کارون پهن کرده بود، روی بخش های خط الرأس خاکریزها نور ماه مثل برفی بود که همه جا رو سفید کرده بود و آدم هوس می کرد روی برف ها بایستد. نسیم ملایمی که از رود به سمت چادرها می وزید خنکی مطبوعی را به صورت می زد که خواب را برای بچه ها دلچسب تر می کرد. آسمان پر از ستاره بود، ماه با قدرت تمام انگار بچه هایش را زیر نظر دارد کنار ستاره ها باعث شده بود دشت روشن و آسمان نورافکن این روشنی باشد.

-       حاجی، حاجی پاشو، پاشو بیا بیرون.

حاجی نیم خیز شده و در تاریکی به چهره ی بالای سرش خیره شده بود صدای حاج داود فرمانده یگان دریایی بود که با دست اشاره می کرد بیا بیرون چادر . و حاجی همانطور که نیم خیز بود روی زانوها تا در چادر رفت و وقتی رسید ایستاد و رفت بیرون.

-       حاجی، قرارگاه گفته هر طور شده باید یک اسکله کنار دریاچه ی ماهی زده بشه، برای انتقال مجروحین و امکانات، خیلی هم عجله است. تا فردا ظهر باید تموم بشه سه، چهار نفر از بچه ها تو بردار و سریع حرکت کن، اصغر گودرزی هم با شماست هر کاری داشتید با اون هماهنگ کنید.

-       باشه الآن راه می افتیم.

-       رضا پاشو، رضا، رضا، یواش بیا بیرون.

-       حجت بلند شو، حجت ، حجت بیا بیرون.

-       حاج فاضل، حاج فاضل، بیا بیرون.

نخل های جنوب در شب زیر نور ماه عظمت بیشتری پیدا می کنند و نخلستان عظیم تر و خوف انگیزتر نشان می دهد، چهار نفر در تاریکی شب زیر نور ماه کنار نخل ها ایستاده بودند و حرف می زدند، یک نفر از چادر به این جمع اضافه شد. نخل های بی سر شاهد این اجتماع و سایه هایشان در برخی جاها با سایه ی نخل ها قاطی شده بود. و آن ها را بیشتر نشان می داد.

-       ابراهیم تو برای چی بیدار شدی؟

-       حاجی شنیدم که حاج داود گفت باید برید اسکله بزنید منم میام.

-       تو کجا میای، نمی خواد. برو برو بخواب فاضل نیاز به کمک داره اینجا می مونی و به فاضل کمک می کنی. ضمناً بازی فوتبال نیست که داری جر می زنی. بدو، برو بخواب.

-       نه حاجی، به روح پدرم اگر برم . من می خوام با شما بیام. ترا به خدا .

-       حجت تو به این یه چیزی بگو، مگه یادت رفته مادرش جلو پایگاه ابوذر چی می گفت.

-       ابراهیم تو برو ما فعلاً می ریم اسکله ببندیم، بعد بر می گردیم بچه ها رو گروه گروه می بریم، آنوقت تو هم می ری روی اسکله.

-       نه حجت، من میام و الا الان داد می زنم همه رو بیدار می کنم.

-       باشه برو کوله ات رو بردار و بیا، فقط یواش.

-       فاضل جان ما رفتیم، حواست رو جمع کن. وقتی بیسیم زدیم، شما دسته ی 1و4 را در مرتبه ی اول می فرستی بعد آنوقت حجت می آید و بهت می گه کدام دسته را بعد از این ها بفرستی.

چهار نفر در حالی که کوله پشتی ها رو به یک شانه انداخته بودند هر یک از سمتی سوار وانت شدند. حاجی در حالی که داشت تکیه می داد به دیواره ی وانت، به شیشه ی اتاق وانت زد و گفت حاج اصغر پاشو، پاشو یاعلی.

پشت وانت چهار نفری کنار همدیگر جمع شده بودند. ستاره های آسمان و ماه انگار آن ها را بدرقه می کردند، صدای جیرجیرک ها در صدای ماشین و دور شدن از نخلستان دیگر به گوش نمی رسید. وقتی به آسمان نگاه می کردی انگار یک سفره ی پر برایت باز کرده اند و آماده ی پذیرایی هستند و این اشتیاق در رفتن را زیاد می کرد.  

حرکت با سرعت وانت در جاده ی تاریک و ساکت اهواز به خرمشهر برای ساکنین پشت وانت،حالا دیگر نسیم خنک را تبدیل به باد سرد و گزنده ای کرده بود که نشان می داد دی ماه بالاخره ماه اول زمستان است، و زمستان هم جنوب و شمال و شرق وغرب نمی شناسد، حتی تو دشت شلمچه هم می تواند سرمایش را مثل مته تو مغز استخوان وارد کند.

-       حاجی خدا وکیلی این سرما رو ما تو «قلاجه» هم نداشتیم که شب مجبور بودیم تو چادر علاء الدین روشن کنیم.

-       حجت جان خدا خیرت بده، سرما را بدون زخم می شه تحمل کرد اما خدا نیاره که زخم داشته باشی و سرما هم باشه.

-       هی هی، خوبه هیچ کدوم سالم نیستید، حداقل یکی پاشه این پنجره و در و ببنده، مردیم از سرما.

-       چی باز بیمارستان رو،  روسرت گذاشتی، بچه ی تهران هستی که باش، مگر چقدر سرده که این همه داد و فریاد راه انداختی؟

-       حاجی می دونی می خوام چیکار کنم، یا باید پاتو قطع کنم، یا این که تحمل کنی و وزنه به پات ببندم شاید بتونم جلو قطع شدنش رو بگیرم.

-       خوب دکتر، دیدی می گم دکتر نیستی، داداش این که سؤال نداره هر کدام که باعث می شه زودتر راه برم و بدوم آن رو انجام بده.

-       حاجی فعلا راه رفتن و دویدن و از کله ات بیرون کن، من تلاش می کنم که خودت بتونی بایستی.

-       اگه نمی تونه اره بده خودم ببرم یا یک دریل بده با مته خودم سوراخ کنم.

-       نه بابا خیلی زرنگی، آن وقت من بیکار باشم، فکر نمی کنی از بیمارستان می اندازنم بیرون.

-       آخه تو که در حد یک پرستار بیشتر نیستی، دکتری بلد نیستی، بلد بودی از دیروز که منو آوردن اینجا یک کاری می کردی.

-       من از دیروز دارم روی همین فکر می کنم که ببرم یا ...؟

-       دهه ، دهه، دو روز برای این! ...

-       حاجی از شوخی گذشته، می تونیم با بستن وزنه از یک شانس استفاده کنیم و شکستگی پایت را کنترل کنیم و اگر این بشود دیگر عفونت را نیز کنترل کرده ایم. برای این کار باید یک میله ی فلزی توی پات قرار بدم.

-       خوب این که کاری نداره، انجام بده.

-       خوب آخه قرار دادن این میله ی فلزی از طریق سوراخ کردن قسمتی از پا صورت می گیره.

-       باشه بابا. صدام این همه اش رو سوراخ کرده تو هم یک جای دیگشو سوراخ کن. بعثی!!!

-       پرستار لطفاً سُرنگ رو بیار.

-       حاجی من دور پا رو بی حس می کنم و با این دریل دستی شروع می کنم به سوراخ کردن، روتو بگیر سمت پنجره به پات نگاه نکن، ضمناً این پد گاز رو هم بذار تو دهنت که اگر دردت اومد با دندانت به آن فشار بدی.

-       چقدر ضعیفی دکتر، می خوای سفارش آب قند بدم برات بیارن حالت بهم نخوره؟

دکتر درحالی که تزریق آمپول بی حسی را تمام کرده بود، ماژیکی را از جیبش درآورد و قسمت بیرونی زیر زانو را با یک علامت کوچک نشان دار کرد. در حالی که با سر آستینش عرق پیشانی اش را پاک می کرد، زیر لب چیزی گفت و نوک مته را به پوست پا نزدیک کرد و ...

-       بسم الله الرحمن الرحیم. حاجی چند تا بچه داری، راستی اصلاً ازدواج کردی، گفتی بچه ی کجایی، چی چی آباد،. اسم یک زن بود، یه زن آباد ؟؟؟

-       کارتو انجام بده این قدر حرف نزن....

قطرات عرق پیشانی دکتر وقتی روی گونه هایش ریخت با اشک خطی قطور را به سمت ریش سیاه رنگ دکتر درست کرده بود. کم کم دکتر در حال هق هق کردن بود، و زیر لب زمزمه می کرد.

حاجی زیر نور ماه پشت وانت قران کوچیکش رو از جیبش درآورد و شروع کرد به ورق زدن. بعد در صفحه ای مکث کرد و شروع کرد به خواندن، معلوم بود که از حفظ می خواند چون نور آنقدر نبود که بتوان با آن خطوط  را خواند. حجت گفت:

-       حاجی نور بالا می زنی ها، اصلا تو تاریکی چشممون همدیگرو نمی بینه، بعد تو داری قرآن می خونی، بابا شفاعت یادت نره.

-       حاجی جون، جون رضا قربونت، ببیند بذار تو جیبت، الان ملائکه می آن که ببرندت اونوقت نور اونا عراقی ها رو متوجه می کنه با خمپاره می زننمون ما سقط می شیم و تو شهید. آره بابا ما آرزو داریم، می خواهیم زن بگیریم، بچه دار بشیم، بعد قرار دخترمو بدم به پسر حجت و پسرم هم بره دختر ابراهیم و بگیره، البته اگه تو بذاری . بابا تو این شب تاریک چش چش و نمی بینه اونوقت تو داری قرآن می خونی.

حاجی در حالی که قرآن رو جلو چشمش گرفته بود لبخندی ریز به لب داشت و یه دفعه صداش رو بلند تر کرد و با قرائت شروع به خواندن کرد: « والذین ءَامَنُوا وَ هَاجَرُوا وَ جَاهَدُوا فی سَبِیل الله... »

وانت کنار مقر توپخانه ی سنگین ایستاد. چهار نفر مثل فنری که جمع شده بود و یک دفعه باز شد از پشت وانت پریدن هوا و بعد هم آمدن روی زمین. وانت هم رفت تو دل یک خاکریزی که  مخصوص توقف ماشین ها گود کرده بودند. آتش بارهای توپخانه مشغول شلیک بودند.

حاجی با بچه ها رفتند به سمت سنگرهای انفرادی که در دیواره ی خاکریز ایجاد شده بود، هر دو نفر در یک سنگر. سرمای هوا باعث شده بود لرزش بدن ها با بهم خوردن دندان ها به یکدیگر کمی برای آن ها خنده دار باشد. ابراهیم می خواست از حاجی چند سؤال بپرسد که دید حاجی آنچنان خوابیده که انگار در غار اصحاب کهف است.

صدای مدام شلیک، فضایی خاص ایجاد کرده بود که با هر شلیک صدای لرزش لوله ی توپ های بلند اجازه ی حرف زدن به کسی نمی داد تا چه رسد به خوابیدن، اما حاجی آنقدر راحت خوابیده بود که انگار بیهوشش کرده اند.

نفس عمیق دیگری کشید، یک دفعه یاد آن شبی افتاد که قرار بود ابراهیم صبحش برای اولین بار مدرسه برود. نصفه شب بیدار شده بود و لباس نوی که برای مدرسه خریده بودند را به تن کرده بود و با کیف خالی مدرسه بالا سر مادر ایستاده بود و مدام صدا می زد:

-       مامان، پاشو، پاشو، مدرسه دیر شده. یاالله . اگه نمی آیی من چیکار کنم.

-       ابراهیم بخواب، الان نصفه شبه، صبح می ریم مدرسه. برو بخواب.

-       نه نه، من می رم، الان می رم با آبجی دو تایی بریم مدرسه.

-       آبجی جون، آبجی، آبجی زهرا، پاشو بریم مدرسه، دیر شده.

در حالی که کنار رختخواب خواهرش ایستاده بود،صدای غُرغُر زهرا، باعث شده بود مادر برود کنار رختخواب زهرا و ابراهیم را بیاورد داخل رختخواب خودش و در حالی که نوازشش می کرد و اشک های روی گونه اش را پاک می کرد شروع کرد که؛

-       صبح با هم می ریم مدرسه، بعد که تعطیل شدی، آن وقت می ریم پارک، تا می تونی سُرسُره و تاب بازی کن. الان هم بخواب که صبح زود بیدار بشیم.

آخرین بوسه ای که از گونه ی ابراهیم برداشت شوری اشک از روی لب ها وارد دهانش شده بود، این شوری تا روزی که آخرین بوسه ی عمرش رو از گونه ی ابراهیم جلو پایگاه ابوذر برداشته بود براش خاطره انگیز بود. الان هم هر وقت یاد ابراهیم می کرد، زبانش را دور لبانش می چرخاند و بعد احساس آرامش می کرد.

سرش را به شاخه های شمشادی که دور باغچه ی کنار جوی آب کاشته شده بود تکیه داد و سعی کرد برای لحظاتی چشمانش را ببندد، اما، ضعف اجازه نمی داد، مدام احساس می کرد انگار از داخل شکمش را دارند چنگ می زنند. صدای موسیقی که از ماشین پارک شده کنار خیابان می آمد تا حدی او را آرام می کرد.

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم          بیرون نمی توان کرد حتی بروزگاران

بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز           زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند           دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

بچه ها سوار ماشین شده بودند، حاجی همینطور که به ماشین نزدیک می شد، قدم هایش را آهسته تر کرد و در حالی که یک دست را به دستگیره ی ماشین نزدیک می کرد دست دیگرش را به جیب پشت شلوار داخل کرد، دستگیره را رها کرد و از جیب پشت مشتی اسکناس بیرون آورد و همزمان حاجیه خانم را صدا زد، و تا او برسد بدون این که نگاهی به دستش بکند تعدادی از اسکناس ها را جدا کرد و در حالی که در مشت دست قرار می داد، رو کرد به حاجیه خانم که - حالا دیگر روبروی حاجی ایستاده بود - و گفت؛

-       این پول ها رو بذار کف دست اون خانومی که سرش را به شمشادها تکیه داده، دقت کن یه جوری که صورتش رو نبینی و صورتت رو نبینه، بذار کفت دستش و سریع بیا.

حاجی سرش رو بلند کرد، دشت آرام وبی سروصدا به نظر می رسید. احساس کرد غروب عاشورا است که همه چیز تمام شده و همه رفته اند. انتهای آسمان افق به زمین  چسبیده بود، آسمان آنقدر به زمین نزدیک شده بود که می شد دست بیاندازی و قطعه ای از آسمان را در چنگ بگیری. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. آسمان آبی آبی بود، یک لکه ی ابر هم در آن دیده نمی شد، انگار زمین را سبزی خاصی فراگرفته و روی سبزه ها نم بارانی خورده، می شد بوی نم را احساس کرد. دوست داشت در این هوا بخوابد و سنگینی پلک هایش این احساس را تشدید می کرد.

خیال می کرد از کمر به پایین را ندارد، دردی احساس نمی کرد، در نیم تنه ی پایین هیچ حسی نداشت، ولی سمت چپ بدنش به ویژه در دست و قسمت پشت بالای کمر احساس سوزشی عجیب می کرد که درد آور نبود و شیرینی خاصی داشت. در حالی که سرش را بالا گرفته بود، احساس بی حالی و ضعف می کرد، نگاهی به سمت چپ انداخت، دریاچه ماهی آرام، آرام بود بدون هیچ صدایی، آب ها موج در موج بر هم سوار می شدند و به دیواره ی اسکله می خوردند، دیگر خبری از توپ و خمپاره نبود. به سمت راست نگاه کرد کمی عقب تر و با فاصله ابراهیم در حالی که گونه ی راستش بر زمین چسبیده بود با چشمان باز به او نگاه می کرد، خواست صدا کند احساس کرد، کلامی از دهانش بیرون نمی آید،

-       راستی ابراهیم شما به تنهایی خانواده را اداره می کنی یا برادر دیگری هم داری؟

-       نه خودم تنها هستم، البته تا قبل از این که مربی بشوم مادرم بیشتر کار می کرد، خیاطی و گلدوزی، درست کردن وسایل جهیزیه ی دختران دم بخت محله و زندگیمان می چرخید، اما چون کمر درد داشت و دست هاش هم درد می کرد دیگه نگذاشتم کار کنه هر چند می دونم که بدون این که من بفهمم داره برای دخترای مستمند خیاطی صلواتی انجام می ده.

-       پس چرا اومدی جبهه، اونا که به تو بیشتر نیاز داشتن، واقعاً سخته، چطوری در این مدت خانواده را اداره می کنند؟

-       خوب یه خورده پول دادم بهشان، بعد ممدرضا گفتم اگر دیر آمدم یا نیامدم موتورمو بفروشه و پولشو بده به مادرم، غصه نخور حاجی، یکی نیست به خودت بگه چرا پدر پیر و مریضت رو رها کردی و اومدی اینجا، تازه عمدی هم خودتو میاندازی جلو گلوله و توپ و خمپاره؟

-       شوخی می کنی، فعلاً که تو چون دروازه بان هستی همه اش خودتو میاندازی زمین، اونوقت «جِر» هم می زنی و دیگران را مقصر می شناسی، راستی پریروز که پاهات زخمی شد، وضعش چطوره؟...

-       ابراهیم، ابراهیم، پاشو، پاشو، فکر کنم پاهام قطع شده، نگران نباش به کمک هم می ریم عقب، پاشو. بی خود منو اینجوری نگاه نکن، زود باش.

یادش افتاد که بعد از بستن اسکله در دیواره ی شمالی دریاچه ی ماهی، وقتی رفت تا سنگر مناسبی که غنیمت عراقی ها بود را انتخاب کنه خمپاره ای باعث شده بود تا زخمی بشه، اما  یادش نمی آمد که ابراهیم کجا بوده.

یاد لحظه ای افتاد که مادر ابراهیم جلو پایگاه ابوذر قبل از سوار شدن به اتوبوس می گفت:

-       حاجی من همین ابراهیم رو دارم. مراقبش باش.نذار خیلی بره جلو، والا منو زهرا و مریم تنها می مانیم، ...

یک دفعه انگار انفجاری در بدنش رخ داد به گونه ای که تمام ماهیچه ها در یک لحظه منقبض و منبسط شدند و حاجی از شدت ضعف سرش را روی زمین گذاشت و شروع کرد به گفتن شهادتین و چقدر خوشحال بود که می تواند شهادتین را به زبان بیاورد، انگار هرچه تا آن موقع توصیف کرده بودند، به سرعت از مقابل چشمانش عبور می کرد، یاد صحبت های حاج آقا پروازی در قلاجه افتاد که می گفت خوش به حال آن هایی که در لحظه ی جان دادن می توانند نام ائمه (ع) را به زبان جاری کنند. یاد این حرف باعث شده بود تا لذت بیشتری از نزدیک شدن آسمان به زمین ببرد. دردی شدید در تمام اندامش احساس کرد، و آخرین ذکر را گفت و در حالی که سلام می داد سرش را روی خاک گل آلود شلمچه گذاشت.

حاجیه خانم برگشته بود تو ماشین و در حالی که اشک هاش رو پاک می کرد زیر چشمی دید که گونه های حاجی خیس شده، و یک دفعه حاجی با صدای محزون شروع به خواندن کرد؛

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم          نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم          شمایل تو بدیدم و نه عقل ماند و نه هوشم         

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 13:0  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

شب قدر

سلام

دور شدن از فضای سخن با توخیلی سخت است و از طرفی عدم امکان سخن گفتن سخت تر!

بیش از یک سال است که از کوچه اتان گذر نکرده ام، نه نخواسته ام، بلکه نمی شده که گذر کنم. چرا که اگر بگذری و نظری نیاندازی و سخنی نگویی و سخنی نشنوی، بهتر آن که اصلاً نیایی. خیلی دلم به کوچه اتان تنگ شده است، عطر گل های یاس و شب بو، در کنار رُزهای زردی که می شد وقتی گوشه در خانه اتان باز است آن ها را دید. افسوس که دیگر چشمانم نمی بیند و طاقتم نیز کم شده برای دیدن و تحمل بوی خوش و نگریستن.

کوچه ی شما بلند و زیبا بود، درخت هایش سبز بود و همیشه پرندگان بالای شاخه ها مشغول عشق بازی و خواندن بودند، اما الان نمی دانم چگونه است؟!!

دل تنگی کوچه اتان را می توانم تحمل کنم اما، ....

بگذریم حالا که گذرم به کوچه اتان افتاده نمی خواهم تو را ناراحت کنم. هر چند تو خود بارها و بارها می گفتی که غم را و غصه را برای آب دیده شدن و پولاد شدن لازم می دانی.

راستی گلدان های حُسنی یوسف لب پنجره اتان بزرگ شده اند؟ خیلی دوستشان داشتی، همیشه می گفتی نگاه به این گلدان ها تو را به زندگی امیدوار و شایق می کند، اما آخرین باری که تو را دیدم می نالیدی نه از زندگی بلکه از ....

هجمه ها زیاد شده و گریزگاه ها کم، آخر تو خودت هم اهل گریز نبودی و همواره اهل جدال بودی و مبارزه، ولی من هنوز دلم به بوی نم کوچه اتان وقتی غروب از آن عبور می کردم و آقاجانتان باغچه ها را آب داده بود و دیوار را که پوشیده از نیلوفربود خیس کرده بود، تنگ است. و تو را نمی دانم که هیچ گاه بروز ندادی چرا وقتی غروب سراغت می آمدم چشمانت خیس بود؟

یکسال که نیامده ام، یعنی یک عمر، چرا که در این یک سال کُنجی بوده ام و خلوت اجباری و دیوار خاکستری و دری بسته و یاد تو همراه من بود و نیازهایمان به یکدیگر زمزمه ی لحظات تلخم بود، تو کجا بودی؟

یک شب در خواب دیدم که دست در دست یکدیگر در حال عبور از میان آب باریکه ای هستیم که از چشمه نرگس به سمت پناهگاه شیرپلا سرازیر بود و تو در میان گل های وحشی و لاله های زرد ایستادی و گفتی، زیبا شده ام؟!

وقتی از خواب بیدار شدم، صدای اذان از مسجد بازارچه به گوش می رسید، ناخودآگاه دست در گردنم بردم و خیسی دور گردنم را لمس کردم و برخواستم...

تو در کوچه نیستی؟

به انتظار هم نیستی،

چه می گویم بعد از یک سال آمده ام و حالا هم هی از این حرف ها بزنم، ولش کُن. تو تعریف کُن. کجاها هستی؟ چه می کنی؟ اخمت را بازکُن. نگاه کن. این ها که گفتم «سخن» بود. فقط همین باور کن.

دعا کُن بتوانم بمانم و سربزنم.

خوبی، خوب خوب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 14:27  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

آن چه می تواند به شما کمک کند

به نام خدای مهربان

          با عرض تسلیت به مناسبت ایام شهادت امام خوبی ها، عدالت، پارسایی، انسان دوستی، حق گرایی، ومحبت، حضرت علی ( علیه السلام) به دوستان عزیز و گرامی، فارغ التحصیلان دوره ی بیست و یکم (رشد و رهیار) و تبریک ویژه و برادرانه برای موفقیت در یکی دیگر از مراحل زندگی تحصیلی و ورود به صحنه ی سرنوشت ساز از اجتماع یعنی «دانشگاه» .

  1. دوره ی بیست و یکم برای من اهمیت فراوانی دارد، به تعبیری دوره ی اول و دوره ی بیست و یکم به نوعی بخشی مؤثر و اساسی از زندگی کاری ام بوده که بسیار خاطره انگیز، پرتجربه و سرشار از شور است. آن چه که امروز بیش از چیز برای من مهم است این که، به دلیل برخی عوامل ما نتوانستیم از دوره ی بیست و یکم به آن شکل که لیاقت، استعداد، توانایی و شایستگی اشان بود بهره مند شویم اما با تمام این تفاسیر علاقه و احساس دلمشغولی من نسبت به این دوره کمافی السابق برقرار است. البته درس های بزرگی را نیز بچه های این دوره از وقایع سال آخر فرا گرفتند که دوره های دیگر دبیرستان رشد شاید کمتر چنین شرایطی را درک کردند، اما هر چه بود به نظر من در مسیر « بزرگ شدن » شان بسیار مؤثر و کارساز بوده است . و همین عامل باعث شده تا چنین نوشته ای را تقدیم حضور این عزیزان نمایم.

          دوره ی بیست و یکم در عرصه ی فعالیت آموزش و پرورشی بنده تنها دوره ای است که مستقیماً از سال اول ورودشان به دبیرستان علیرغم مسئولیت مدرسه، به عنوان مشاور پایه در خدمتشان بودم که همین امر باعث برقراری یک رابطه ی عاطفی و صمیمی خاص، فهم از ادبیات و مفاهیم یکدیگر بین ما شده بود که حتی دانش آموزان سایر دوره ها برخی مواقع به شوخی از این دوره به عنوان « نورچشمی های مدیر »، « دوره ی ویژه ی مدیر » و امثالهم نام می بردند، که البته عمده شوخی بود ولی چون غالباً پشت هر شوخی یک انگیزه و نگاه جدی وجود دارد، قابل تحلیل بود که چرا آن ها این گونه می گویند. این ارتباط به عنوان مشاور پایه باعث شده بود تا بسیاری از سخنان من با دانش آموزان این دوره حتی فراتر از بحث درس و مدرسه ی صرف برود و وارد عرصه های زندگی، آینده، نقش داشتن در اجتماع، مؤثر بودن، ... پیش برود. تقریباً با برنامه ریزی با برادر گرامی جناب آقای زندیه انجام داده بودیم، تصمیم بر این بود که در پیش دانشگاهی نیز با توجه به این که به صورت تخصصی و کارآمدی و کیفیت حاج آقای زندیه مثل همیشه مسئولیت پایه را داشتند اما بنده نیز جدای از وظیفه ی مدیریت دبیرستان به عنوان دستیار ایشان در کنارشان ارتباطم با دانش آموزان دوره ی بیست و یکم را حفظ نمایم، که متأسفانه مُقدّر نشد و لذا ارتباط بنده و با توجه به حضور دانش آموزان در دو مدرسه ی رشد و رهیار عملاً ارتباط بنده در طول سال تحصیلی قطع و در نتیجه امکان بحث و گفتگو و ... فراهم نگردید .

          این همه را گفتم تا عرض کنم، امروز وقتی نتایج کنکور را بررسی می کردم از موفقیت دوستان هم خوشحال شدم و هم ناراحت، چون باورم بر این است، لیاقت و شایستگی دانش آموزان بسیار بالاست و اگر کمی صعه ی صدر و توجه و فهم درست داشتن از ضرورت های فعالیت دبیرستان رشد را مسئولین منطقه به درستی درک کرده بودند قطعاً این دوره نیز مانند دوره های قبلی با شایستگی بیشتری نتایج مطلوب تر را به دست می آوردند.

          از بحث دور نشوم، در صحبتی که تعدادی از دوستان داشتند، به صورت حضوری، تلفنی و ایمیل، بر آن شدم تا مطالبی که شاید به عنوان تجربه برای عزیزانم مفید باشد را تقدیم نمایم، باشد که خود زمینه ی بعدی ادامه ی ارتباطات قبلی امان را با موفقیت های بیشتر در آینده همراه سازد.  با این مقدمه از صمیم قلب به همه ی دوستان تبریک می گویم و امیدوارم هر روز از روز قبل موفق تر باشید. و از همین مجال استفاده کرده و کلیه ی همکاران محترمی که در طول چهار سال زمینه های تلاش دانش آموزان را با فعالیت های خود در دبیرستان رشد با دلسوزی تمام فراهم نمودند تقدیر و تشکر نمایم و همچنین از هیئت مدیره، مسئولین و دبیران محترم مجتمع رهیار نیز برای همراهی و ایجاد زمینه ی فعالیت تعدادی از دانش آموزان رشد تشکر نمایم . و به طور ویژه از همراهی ها و تلاش های پیگیر و دلسوزانه ی مؤسس و مدیر همیشه ی دبیرستان رشد جناب آقای زندیه تشکر نمایم.

  1. شما دیگر به خوبی می توانید « از گذشته درس » گرفتن را درک کنید. در طی سال دوم می گفتم؛ در دروس اختصاصی و عمومی سال اول و دوم خوب دقت کنید و ضعف هایش را برطرف کنید تا در ورود به سال سوم دچار مشکل نشوید، در طول سال سوم نیز می گفتم؛ سعی کنید طی روزها در کنار رفع ضعف های اساسی سال دوم، دروس سال سوم را عمیق کار کنید، تا با ورود به تابستان قبل از پیش دانشگاهی در کلاس های تابستانی آماده باشید وطی سال تحصیلی مجبور نباشید که دروس پایه را از اول بخوانید و فرصت این کار را به تقویت بیشتر بگذارید. حال این که هر یک از دوستان چگونه به این مطالب توجه کردند و چه بخشی را عمل کردند و چه نتیجه ای گرفتند خود بهتر می دانند. حال می توانید تحلیل کنید و نتیجه گیری نمایید و همین روند را در طول چهار سال و بویژه دوره ی پیش دانشگاهی با آن مشکل بوجود آمده می توانید بررسی کنید و جدی ترین، ارزشمندترین درس ها را برای خود ثبت کنید .

          در همین راستا بدانید؛ در گذشته نباید ماند، حسرت گذشته را نیز نباید خورد، بلکه باید با درس گرفتن از کذشته با شور و شعف نسبت به آینده برنامه ریزی کرد. اگر امروز در برخی زمینه ها احساس ناخوشایندی دارید سعی کنید عوامل بوجود آورنده اش را در گذشته شناسایی کرده و مراقب باشید در آینده اتفاق نیافتد.

  1. دانشگاه فضایی به مراتب گسترده تر و پیچیده تر، از مدرسه است. هم به لحاظ فُرم فیزیکی، هم به لحاظ ساختارهای فعالیت، کارکرد و انتظارات. لذا هوشمندی بالای شما را می طلبد که قبل از ورود به دانشگاه در حد وسع و توانتان زوایای آن را شناسایی، تحلیل و ارزیابی کرده باشید تا دچار رکود، اُفت کاری و یا ذوق زدگی بچه گانه نشوید .

          برای افرادی که به دنبال تحصیل هستند، دانشگاه یکی از پله های پیشرفت است، اما همه ی آن نیست، چرا که دانشگاه در آمیزه ای از تلاش، تحقیق، پژوهش، اهداف بلند فرد، ادامه ی تحصیل و انگیزه های یک دانشجو به صورت یک زنجیره می تواند عامل پیشرفت و ترقی تحصیلی، اجتماعی، شغلی و زندگی فرد محسوب شود و به همین دلیل دانشگاه وسیع و گسترده است. و دامنه های زیادی نیز دارد .

          شما قبل از ورود سعی کنید به درک درست از دانشگاه و کارکرد آن برسید، اجزایش را و کارکردهایش را به درستی شناسایی کنید و آن گاه با چشمانی باز قدم در این مسیر بگذارید.چرا که بر اساس یک تلاش نسبی امروز موفق شده اید چنین رشته ای را در این دانشگاه قبول شوید. حال بدانید این یعنی چه؟ و چه فرایندی در شکل گیری آن نقش داشته، سپس به آن اضافه کنید آزادی عمل بیشتر در دانشگاه را، حق انتخاب بیشتر را، ارتباط های فردی و گروهی، زمینه های تحقیق و پژوهش و اظهار نظر، افق های آینده ای که می توانید از دانشگاه آن ها را رصد کنید و خود نقشه ی راه تحقق هر یک را طراحی کنید .

          واژه گانی که قبل از ورود بهتر است راجع به آن ها بدانید، ارتباط دروس، واحدها، انتخاب واحد، اساتید، استاد راهنما، گروه درسی، ارتباط با جنس مخالف در زمنیه های علمی- درسی و پژوهشی، حذف درس، مشروط شدن، دروس پیش نیاز، دروس پایه، دروس اصلی، کارآموزی، پروژه،... این همه را خوب است با توجه و اطلاع که بخش قابل توجهی از آن را از فارغ التحصیلان دوره های قبل می توانید به دست بیاورید، به همراه داشته باشید و از هم اکنون نسبت به گردآوری آن اقدام کنید.

  1. یکی از دوستانتان از من سؤال کرد؛ با توجه به این که شما به زمان بندی درس خواندن در مدرسه خیلی اهمیت می دادید، در مورد نحوه ی درس خواندن در دانشگاه نیز همان نظر را دارید؟ که در پاسخ می گویم: قبل از هرچیز خوب است بدانیم الزاماً در دانشگاه نمی توان به دلیل این که هر درس بر اساس تقسیم بندی دروس در گروه های پیش نیاز، پایه، اصلی قرار می گیرد، زمان دقیق تعیین کرد اما می توان گفت بسیاری از افراد موفق در دانشگاه، نحوه ی حضور در کلاس ها و توجه به دروس و اهمیت دادن به دروس در موفقیتشان را مؤثر می دانند. و بر این اساس آنگاه میزان وقت گذاری را خود دانشجو کشف می کند. یعنی وقتی یک دانشجو قادر شد به درک درستی از دانشگاه، جایگاه کلاس، حضور، امتحان، تحقیق و پژوهش برسد، آنگاه خودش برای هر یک از فعالیت هایش و نحوه ی بهره برداری نیز زمان و اولویت تعیین می نماید.

           اما نکته ای که به تجربه برای بنده و در ارتباط با فارغ التحصیلان دوره های قبل به دست آمده این که؛  فارغ التحصیلان رشد به دلیل حجم بالای فعالیت در سال پیش دانشگاهی و عمق سوادی که حاصل چهار سال تلاش آن ها بوده، همواره در ورود به دانشگاه و در حضور کلاس ها کمی دچار غفلت می شوند، به ویژه در دروس پایه مانند ریاضی و فیزیک که نوعاً فصول اول دروس دانشگاه شباهت زیادی به مطالب پیش دانشگاهی دارد و آن ها نه چون مسلط هستند، تصور می کنند مابقی مطالب هم به همان گونه است و احساس خستگی پیش دانشگاهی در کنار احساس تسلط باعث عدم حضور جدی در کلاس می شود که حتی در برخی موارد منجر به افتادن از درس، مشروط شدن در ترم های بعدی نیز شده است، و اینجاست که دوستان باید مراقب باشند یک ورود هوشمند، عبارت است از ورودی که طی آن دانشجو بتواند ضمن استفاده از سواد قبلی، نکات جدید را با توجه به مفهوم به روز بودن در کنار امکان تحقیق و پژوهش و تلاش و دورنمای ادامه ی تحصیل، ... به دقت به دست آورده و خود را مانند غواصی ماهر نشان دهد .

  1. اگر مرحله ی  4 را جدی طی نماییم، آنگاه باید از هم اکنون ادامه ی تحصیل در فوق و حتی دکتری را در ذهن خود به صورت یک جریان به مرور تقویت کنیم که همین امر بر نحوه ی حضور درکلاس و فعالیت های دانشگاهی نیز تأثیر می گذارد.

          در بسیاری از مواقع انتخاب ها برای دانشجویان هدفمند و هوشمند در بحث ادامه ی تحصیل از همین مراحل شکل گرفته و این زمینه ها باعث فعالیت های بعدی آن ها گردیده است. مفاهیم اصلی و کلیدی در دروس اصلی خود می تواند جرقه هایی برای پیگیری تخصصی تر آن مفهوم از طریق تحصیل در مقطع فوق لیسانس و دکتری، گردد. چرا که دانشجو در پایان دوره ی کارشناسی/مهندسی اطلاعاتش صرفاً در حد یک کارشناس است که این اطلاعات کلی و کم عمق و در علوم هر قدر که بخواهیم عمیق تر وارد شویم باید حوزه فعالیت خاص تر و محدود تر شده و در عوض بیشتر آن مفهوم یا حوزه در کاوش ها و پژوهش ها تعمیق شود آن قدر که فرد در طی این کاوش ها و پژوهش ها به نظریه ای یا کشفی برسد که باعث شود به تحصیلات تکمیلی یعنی دکتری نیز کشیده شود و بعد او با این نظریه یا اصطلاحاً « تز » شناخته شود .

          دوستان عزیز، چنین مراحلی در ارتباط با شما خوبان با توجه به توانایی ها و شایستگی هایی که دارید دور از دست رس نیست و تقریباً مسیری غیر از این نیز فرا روی افرادی مانند شما وجود ندارد، اما این یک « انتخاب » جدی و سرنوشت ساز است که زمانی ممکن می شود که « شما » آن را « انتخاب » کرده باشید .

  1. مرحله ی پنج نیاز به ابزارهایی دارد که حرکت را تسهیل کرده و سرعت بخشد و ضمناً هوشیاری شما را نیز می طلبد، خلاصه بگویم؛ اولین این وسایل که نیاز به یک تصمیم جدی دارد عبارت است از این که؛  شما باید بتوانید نسبت به تقویت « زبان انگلیسی» خود در کنار درس دانشگاه همت جدی بگمارید، در دانشگاه به ویژه با رویکرد ادامه ی تحصیل این یک امکان حداقلی اما ضروری است که بتوانید متون را بخوانید و به همان زبان بنویسید و این مهم را به تأخیر نیاندازد.

          وسیله ی بعدی بحث رایانه با زمینه های؛ مبانی، ICDL، برنامه نویسی و برخی نرم افزارهای مولتی مدیا می باشد، چرا که هم شما قادر خواهید بود از مطالب، مقالات، آخرین نظریات بهره برداری نموده وهم قادر می شوید به زبان بین المللی و علمی مطالب و یافته هایتان را عرضه کنید و همین دو ابزار یعنی زبان و رایانه به شما کمک خواهد کرد در دریافت و ارایه ها حضوری جدی و پر رنگ داشته باشید که نتیجه اش تولید و ترجمه و تألیف و ارایه مقاله، نوشته، تحلیل پیرامون موضوعات علمی درس هایتان در سایت ها، ژورنال های علمی وحتی مجامع بین المللی باشید که این همه مسیر حرکت برای تحصیلات تکمیلی را آسان و هموار خواهد کرد که تقویت های بعدی این دو ابزار در گرو فعالیت های بعدی شما خواهد بود .

  1. ورود به دانشگاه در بسیاری مواقع علاوه بر فرصت های زیادی که به لحاظ علمی، فرهنگی، اجتماعی،... برای فرد ایجاد می کند، تهدیدهایی را نیز به همراه دارد که شاید ساده ترین نوع آن از خود بیگانگی، عدم قدرت تصمیم گیری، سردرگمی، احساس بی انگیزگی و مواردی از این دست باشد، از نکاتی که در تجربه ی فارغ التحصیلان دوره های قبل دبیرستان رشد به خوبی قابل مشاهده بود و از عوامل بهره برداری مفید از فرصت ها و جلوگیری از گرفتاری در دام تهدیدها بوده عبارتند از: « سعی کنید خواستگاه اجتماعی، فرهنگی، اعتقادی، رفتاری و ارتباطی » خود را فراموش نکنید. یعنی فراموش نکنید از کدام خانواده، محله، مدرسه، بافت اعتقادی و فرهنگی و اجتماعی آمده اید و چگونه می خواهید به عنوان یک فرد مؤثر در همان جا و جامعه ی جدیدتان مؤثر و کارساز باشید. بر این اساس ضرورت حفظ ارتباطات دوستانه ای که از دوران تحصیل مدرسه، محله، فعالیت های اجتماعی با یکدیگر داشته اید جدی می شود. کاری که خوشبختانه دوره ی شماخوب شروع کرده است همین وبلاگ و سایتی که راه اندازی کرده اید و سه جلسه نشست و برنامه ی کوه، این ها را جدی بگیرید و اهمیت بدهید، حتی دوستانی که شهرستان قبول شده اند آن ها نیز این ارتباط را از طریق ایمیل و مطلب گذاشتن در سایت و ملاقات با دوستان در حضورهای بین ترم برقرار نمایند. و در برخورد با یکدیگر تا می توانید انرژی مثبت انتقال دهید و بر تلاش و جدیت یکدیگر را تشویق کنید .
  2. از ویژگی های یک دانشجوی موفق « جامع » عمل کردن اوست، یعنی صرفاً خود را در حد کلاس ودانشگاه نبیند و نسبت به اطرافش و جامعه اش و کشورش، خانواده اش، دوستانش، علائق اش، زمینه های هنری، فرهنگی، و ورزشی اش نیز توجه داشته باشد ویکی از عواملی که در این زمینه خیلی مؤثر است « مطالعات غیر درسی » است و نه این که صرفاً مطالعه ی روزنامه را سهم مطالعه ی غیر درسی تعریف کنیم، بلکه مطالعه تاریخ، موضوعات اعتقادی، اخلاق، ادبی، اجتماعی، روان شناسی، جامعه شناسی، هنری، ... جملگی می توانند بر هوشمندی و آگاهی فردی بیافزاید . و در این مسیر نیز برای خود برنامه ای جدی و هدفدار تنظیم کنید .
  3. دانشجو با فکر کردن و تمرکز رابطه ای جدی دارد و همواره دانشجویان موفق این ویژگی را در خود به صورت پویا و هدفدار پیگیری کرده اند، یکی از زمینه هایی که در کنار موارد فوق الذکر می تواند کمک جدی بنماید، « ورزش کردن » است، آن هم ورزش هایی که تمرکز در آن ها خیلی مهم است، شنا، کوه نوردی، کونگ فو، پیاده روی،... چرا که این ها می تواند در تقویت عضلات اندیشه مؤثر باشد تا فرد هم قدرت نگهداری مفاهیم را نزد خود بالا ببرد و هم قادر باشد پردازش هایی عاری از هیجانات وتعصبات را بر اساس یک الگو و مدل صحیح انجام دهد .
  4. تعدادی از دوستان در دانشگاه های خارج از شهر تهران ( شهرستان ها ) پذیرفته شده اند، این عده علاوه بر توجه نسبت به نکات قبلی نسبت به موقعیت دانشگاه در آن شهرستان، فرهنگ، آداب و سنن، گروه های اجتماعی آن شهر، قومیت ها و مواردی از این دست توجه جدی داشته باشند و دقت نمایند که در این شهرها حتی شهرهای بزرگ ( مشهد، اصفهان، ... ) تفاوت ها با تهران بسیار زیاد است و ضرورت انطباق با محیط با رعایت یا به تعبیری دست یابی به درک درست از آن شهر به ویژه در خوابگاه و ارتباط با دانشجویان سایر شهرهای دیگر که خود با فرد شهرشان در این شهر در کنار شما قرار می گیرند امری ضروری و بسیار دقیق است . این موضوع خود از عواملی است که بی توجهی به آن حتی در برخی از دانشجویان باعث نگرانی، بی انگیزگی در درس خواندن و حتی انصراف از تحصیل را نیز داشته است. یعنی آن ها نتوانسته اند شرایط و موقعیت جدید را به درستی درک کرده و زمینه های پذیرش را در خود فراهم سازند .
  5. انگشت شماری از دوستان نیز قصدشان تکرار کنکور در سال آینده است و می خواهند در کنکور سال آینده شرکت کنند. این عده توجه داشته باشند که در بسیاری موارد نسبت به دانش آموزان امسال پیش دانشگاهی برتری هایی خواهند داشت، اما از طرفی بسیاری از چهارچوب های مدرسه ( ساعت حضور، کلاس های منظم، برنامه های آزمون ها و ... )  را نیز ندارند، لذا قبل از هر کاری نسبت به شناسایی نقاط قوت و ضعف درسی خود اقدام و بعد با برنامه ریزی واقعی و منطقی و زمان بندی های درست نسبت به تلاش مجدد اقدام نمایند. مشخصاً پیشنهاد بنده به این عده از دوستان این است که حتماً با یک مشاور توانمند و به نظر بنده جناب آقای زندیه ارتباط اولیه ای را برقرار نموده و برنامه های کاریتان را با ایشان در میان بگذارید، تا ان شاء الله مانند بسیاری از فارغ التحصیلانی که این کار را انجام دادند و نتیجه ی مطلوبی نیز گرفتند، شما نیز موفق شوید .

در پایان بار دیگر صمیمانه ترین و خالصانه ترین احساس علاقه و دوستی خود را تقدیم تک تک شما عزیزان می کنم و مثل همیشه آماده ام تا هر گونه مطلبی را که بتوانم برای موفقیت بیشتر شما در حد بضاعت ناچیزم در اختیارتان قرار دهم .

 

                                                                                    پایدار و پیروز در پناه خدای مهربان

                                                                                                دوستدارتان رزاقی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:2  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

بچه های دوره ی بیست و یکم

سلام به دوستان خوب و عزیزم .

امیدوارم حالتان خوب باشه و بعد از کنکور توانسته باشید خستگی ۱۲ ساله ی درس خوندن رو بویژه سال آخرش رو که واقعا طاقت فرساست به در کرده باشید . خیلی خوشحال شدم از این که دیدم یکی از دوستانتان با جدیت و تلاش وبلاگی رو راه اندازی کرد و باب دیدار و گفتگو رو باز کرد .

دوره ی جالبی بود این دوره حداقل برای من . چون از سال اول با آن ها بودم ولی افسوس که نمی دانم چه چیزی اجازه نداد که در پیش دانشگاهی هم با هم باشیم . و دوست هم ندارم خیلی به آن بپردازم ولی هر چی بود خیلی خوب بود اگر این مرحله را هم با همدیگر می بودیم .

از اردویتان و اراده اتان برای برگزاری آن خیلی خوشحال شدم و از این که بهم خورد ناراحت شدم ولی یکی از دوستانی که پیغام گذاشته بود جالب گفته بود اشکال نداره نفس تلاش مهمه در مرحله ی بعد جدی تر و کارساز تر عمل کنید.

سایر عزیزانی که این مطلب را می خوانند به دوستان دیگر نیز اطلاع رسانی کنند . اگر قسمت شد و در جمع دوستان آمدیم آنجا خیلی با همدیگر می گوییم .

آدرس وبلاگ دوره ی ۲۱  

ROSHD21.BLOGFA.COM

کامران از تو هم هیچ خبری نیست . زن گرفتی و رفتی . حالی هم نمی پرسی.

سبحان عزیز هنوز عزیز هستی و دوستت داریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 20:10  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

از بهار جز عشق آموزش نبود

ساقی به کجا که می پرستم // تا ساغر می دهد به دستم

آن می که چو اشک من زلال است // در مذهب عاشقان حلال است

در می به امید آن زنم چنگ //  تا باز گشاید این دل تنگ

شیری ست نشسته بر گذرگاه // خواهم که ز شیر گم کنم راه

زین پیش نشاطی آزمودم // امروز نه آن کسم که بودم

این نیز چو بگذرد ز دستم // عاجزتر از این شوم که هستم

ساقی به من آور آن می لعل // کافکند سخن در آتشم نعل

آن می که گره گشای کار است // با روح چو روح سازگار است

از کودکی انتظار بهار برایم از زیباترین وقایع زندگیم بوده . و به لطف خداوند همه ساله توفیق داشته ام تا بوی زیبای بهار را از طبیعت استشمام کنم . نعمت بزرگی است که خداوند ارزانی داشته است .

همواره بهار برایم، انس با زندگی و حیات و تلاش و تکاپو بوده است . به ویژه در ایام بهار وقتی کوه می روم و در بخش های برف گیر راه می روم برایم مهم است که تلاش سبزه ها را برای بیرون آمدن از زیر برف سخت و سرد ببینم و شاید همینطور که حرکت می کنم به این می اندیشم که باید مانند این سبزه برای صعودم تلاش کنم .

امسال بهار برایم عطری دیگر دارد . غنچه ها انگار با آدم حرف می زنند و پیامی دارند . امروز صبح کوه برایم یکی از زیباترین جلوه های تجلی قدرت خداوند متعال بود هنگامی که در مسیر نم خورده ی از باران دل انگیز دیروز سنگ ها و صخره ها و خاک شسته شده بودند و غنچه های زرد رنگ، شقایق هایی را در میان گرفته بودند و دامن کوهستان را به زیباترین شکل الوان کرده بودند و در این بین ناخودآگاه این بهار و این کوهستان مرا به یاد صفا و صداقت و محبت و عشق دورانی برد که همواره با یاد آن زندگی کرده ام . به یاد دشت عباس، و قلاجه و کنار کارون و شلمچه افتادم و به یادم آمد صفا و صداقت و محبت و عشق را برای اولین بار در صحنه ی عملی زندگی آنجا تجربه کردم و اکنون نیز زنده به آن هستم .

امسال بهار برایم نغمه ای توأم با زندگی و حیات مجدد را زمزمه می کند و این نغمه مرا بر استقامت و تلاش و کوشش فرا می خواند تا بار دیگر یادگار خمینی عزیز را پاسدار باشیم و اجازه ندهیم تزویر و دروغ و خدعه و نیزنگ دامن گلستان انقلابمان را آلوده به علف هرزی کند که تلخ است و ناروا. اجازه ندهیم تا این علف های هرز در بین غنچه های زرد و ارغوانی و شقایق های انقلابمان خود را به ناحق بیارایند و به نام عدالت و مهرورزی بر ملت دروغ بریزند و برای توجیه هدف هایشان استفاده از هر وسیله ی ناحقی را روا مدارند . امروز بهار رنگ دیگری دارد . بهار سخنی از سر شور و شوق دارد و این همه در فریاد سیدانی نیک اندیش « خاتمی و موسوی » تجلی یافته است و ما نیز بر آنیم تا بار دیگر با توکل به خداوند دوم خردادی خلق کنیم و بر دنیا اعلام کنیم فرزندان روح الله هنوز ایستاده اند و زنده اند .

آمده ایم تا بار دیگر عرصه ای از شکوه ایثار و پایداری را بر رخ جهان بکشیم و فریاد زنیم اگر دیروز اتفاقی ناگوار رخ داد بر اشتباه خود پی برده ایم و امید داریم بتوانیم این چهار سالی که سخت بود و بر ما سخت رفت را با تلاشی مضاعف به گلستانی زیبا از همت و تلاش مردم تبدیل کنیم .

با این همه امروز دست در دست هم بر پایمردی دست می فشاریم و فریاد می زنیم . درود بر سه سید حسینی « خمینی، خاتمی و موسوی » .

از بهار جز عشق آموزش نبود// از صفای غنچه ها امید بر عالم نمود

غنچه ای تا گل شود گل ها به اوج التهاب // از نگاه باغبان یاری زباران می نمود

این همه امید ما بر جشن نور عاشقان// باشد و پیوندمان بر تارک خرداد بود

روزگار عشق بازی بار دیگر گشته است// باشد و پیوندمان بر تارک خرداد بود

بار دیگر سیدی از طالع خوش صحبتان// آید و بار دگر سیدجمال احیا شود

بیست و دوم خرداد ۸۸ تکرار دوم خرداد دیگر با انتخاب موسوی . ادامه ی اصلاحات خاتمی .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:2  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

اردوی نیشابور ( دوره ی سومی ها)

آخرین هماهنگی ها را انجام دادیم. قرار شد من به محض این که دوستان را صدا کردم به ترتیب علی افخمی از انتهای چادرها، رضا پیکر از قسمت میانی و آقای عظیمی نیز از قسمت جلو شروع به بیرون آوردن دانش آموزان از چادرها بشوند . و هر قدر می توانند سعی کنند صحنه سازی برای یک رزم شبانه کامل برقرار باشد.

به هر گروهان ( معمولا دانش آموزان یک مدرسه حدود 80 نفر) بیش از یک اسلحه ی کلاشینکف تحویل داده نشده بود و آن هم در اختیار مثلاً فرمانده ی گروهان که بنده بودم.

من رفتم برای جلسه توجیهی و ساعت نیز حدود 30/10 شب بود . در جلسه مسئولین رزم شبانه توضیحات کامل را دادند و نحوه ی عملکرد و خلاصه حسابی توجیه شدیم. از نقاطی که قرار بود با دوشکا و مسلسل های تیر بار با فشنگ های مشقی تیراندازی شود و به صورت فرضی دانش آموزان مورد آزمایش قرار گیرند که واکنششان نسبت به چنین هشدارهایی چگونه است . به هر فرمانده گروهان نیز ده عدد تیر مشقی برای تیراندازی و بیدار کردن بچه ها داده شد .

در بین جلسه بود که فکری شیطانی به سرم زد و نمی دانم این فکر را چقدر پرورشش دادم اما یک وقت خودم را بالا سر مربیان درون چادر مربیان احساس کردم و این در حالی بود که ساعت عدد 2بامداد را نشان می داد و من از ساعت 30/12 تا این زمان حسابی فکر را پرورش داده بودم . گلنگدن را کشیدم و با شلیک گلوله مربیان را بیدار کردم و با داد و فریاد که یالله بیدارشو، حرف نزن، برو بیرون اولین گروهی که از گروهان دبیرستان رشد به بیرون ریخته شد به ترتیب آقای عظیمی، رضا پیکر و مرحوم افخمی عزیز بود و تصور کنید که این ها که با لباس راحتی خوابیده بودند و من هم بیرحمانه آن ها را بیرون ریختم . یوسف قائمی در چادر بود که خواست بیدار شود گفتم بخواب  و این گفتنم نیز با داد بود . خلاصه من شدم و این سه مربی با پیژامه و زیرپوش و دمپایی های لنگه به لنگه و پای برهنه و داد و فریاد. حتی یادمه، علی افخمی گفت: حاجی منم ، گفتم : حرف نزن ویک تیر مشقی زدم که پشت گردنشو سرخ کرده بود.

بردمشان تا زمین صبحگاه و این در حالی بود که خودم از خنده واقعا توان حرکت نداشتم و در پشت سر این ها داد می زدم و می بردم و وقتی وارد زمین صبحگاه شدم در آن موقع از شب و تاریکی هوا در یک گوشه جمشان کردم . رضا پیکر هی داد می زد حاجی دیونه شده ، و من هم تیر می زدم در همین اثنا منطقه ای را که از قبل با مواد منفجره آماده کرده بودند، منفجر کردند و تکه ای از سنگ ها سر آقای عظیمی را شکاند و خلاصه خون شروع به آمدن کرد و گفتم : تکان نخورید و این سه بزرگوار که رعایت کامل می کردند و ضمناً سردرگم شده بودند که ما شب قبل کلی هماهنگی کرده بودیم و من چرا اینجوری می کنم، رهایشان کردم و رفتم سر وقت بچه و به ترتیب بیدارشان کردم . البته دیگر حدود ده دقیقه ای از رزم شب گذشته بود و تقریبا اکثر بچه ها بیدار شده بودند . اما از چادرها جرات نمی کردند بیرون بیایند . به کمک یوسف قائمی همه را آوردیم بیرون و بعد بردیم زمین صبحگاه.

دانش آموزان متوجه نشدند . اما فردا صبح بین مربیان صحنه ی خوبی شده بود چون مدام تعریف می کردند و خودشان می خندیدند و رضا پیکر و علی افخمی مدام می گفتند: حاجی واقعا مثل دیوانه ها شده بودی و جدا قیافه ات ترسناک شده بود و رضا پیکر می گفت: حاجی من به آقای عظیمی و افخمی گفتم: حاجی موجی شده به روش نیارید و باهاش همکاری کنیم تا بدتر نشه.

یادش به خیر .

برای شادی روح شهدای مدرسه و به ویژه  علی افخمی که «شهید» است . صلوات .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:9  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

عیدتان مبارک

روزهای آخر اسفند ماه سال ۶۶ بود و مشغول تدارک برنامه ی اردوی دانش آموزان سال اول بودیم که آن زمان همه ساله دانش آموزان سال اول ایام عید مشهد می رفتند . همزمان نیز موشکباران شهرها توسط رژیم صدام شروع شده بود . یادم می آد روزی که در حال بار زدن اتوبوس ها بودیم که بعد دانش آموزان نیز سوار شوند چهار فروند موشک آسمان تهران را خط اندازی کرد ( موشک ها وقتی می آمد برای مدتی در آسمان خطی از بر می کشیدند) .

ما همواره نسبت به اجرای برنامه ها مصر بودیم و ضمنا این که همه ی دانش آموزان هم در برنامه ها شرکت کنند برایمان مهم بود .

همزمانی عید و موشکباران و برگزاری اردو خلاصه خیلی سخت بود . به خصوص برای خانواده ها ولی واقعا شاید یکی از نقاط قوت و بارز پیشرفت دبیرستان رشد همین همکاری دانش آموزان و خانواده ها بود که باعث می شد همواره مدرسه با برنامه های جدید بتواند گام های بلندتری را بردارد.

در بین دانش آموزان فردی بود که هم اکنون در آمریکا مشغول تحصیل و فعالیت می باشد- قرار شده بود که ایشان به این شرط اردوی مشهد را بیاید که در برگشت او را به شهر تنکابن ببریم. و این دو حالت داشت یا باید برمی گشتیم تهران و بعد می بردیم تنکابن یا این که از همان مشهد به جای برگشت از جاده ی پایین از جاده ی بالا برمی گشتیم . که مقرر شد شکل دوم اجرا شود یعنی از مشهد از طریق جاده ی شمال به تهران برگردیم و در بین راه ایشان را پیاده کنیم .

اردو در زمان مقرر در مشهد برگزار شد و خیلی هم خوب بود .حتی آن سال در اردو آقای زندیه دچار ناراحتی کلیه شد و کارش به بیمارستان هم کشید ولی اردوی خوبی بود و مدرسه ای هم که بودیم جالب بود .

ما معمولا شب ها حرکت می کردیم (البته الان دیگر حرکت اردوهای دانش آموزی به صورت شبانه ممنوع است ) و عمده اش هم به دلیل استفاده ی بیشتر از اردو و صرفه جویی در وعده ی غذایی یعنی هزینه ها بود . به هر شکل شب از مشهد خارج شدیم و این در حالی بود که برف سنگینی نیز در حال باریدن بود و برای رانندگان کمی سخت هم بود ولی چون برنامه ریزی شده بود حرکت کردیم .

حدود ساعت ۱۰ صبح در شهر قائم شهر بنده و دوست دانش آموز پیاده شدیم و تا یک ساعت قبل از پیاده شدن هم قرار بر این بود که ایشان از قائم شهر خودش به تنکابن برود و با والدینش نیز این گونه هماهنگ شده بود امادرست یک ساعت قبل از رسیدن به قائم شهر وقتی برای استراحت اتوبوس ها ایستاده بودند بنده از ایشان سوال کردم که می داند که چگونه باید برود تنکابن ؟ و ایشان در جواب من جوری صحبت کرد که من به آقای زندیه عرض کردم ظاهرا ایشان اولین بارش است که به شمال می آید و این در حالی بود که شمالی بودند . و تصمیم بر این شد که بنده از اردو جدا شوم و ایشان را به تنکابن برسانم .

بعد از پیاده شدن از اتوبوس و رفتن آن ها- رو کردم به بهمن و گفتم : بهمن خوب آدرس را که داری ؟

گفت : آدرس کجارو؟

گفتم: آدرس منزل پدر بزرگت را ؟

گفت : نخیر ندارم .ولی اگر نزدیک خانه اشان بشویم من می شناسم .

هیچ چاره ای نداشتم . و هیچ سوال دیگر یا مطلبی هم نمی توانستم بگویم . فقط لبخندی زورکی زدم و گفتم : این که خیلی خوبه . راه افتادیم .

حدود ساعت یک بعداز ظهر بود اگر اشتباه نکنم یا بیشتر وارد شهر تنکابن شدیم . و ساعت چهار بعدازظهر وقتی مقابل درب یک خانه ی ویلایی ایستادیم و این در حالی بود که در این دو/سه ساعت تقریبا از هر آدم و مغازه ای که فکرش را بکنید آدرس منزل حاج آقا رمضان ... را پرسیده بودیم . یک دفعه بهمن مثل کسی که برق « خیلی ولت» یعنی هر چه بیشتر بهتر یک آدم رو گرفته باشه داد زد : آقا یادم افتاد تنکابن- میدان شهدا خیابان شهید حسینی پلاک ۲۳ . و در حالی که دستش را به سویم دراز کرد گفت : خداحافظ .

بالاخره نمی دانم مادر محمدحسین پناهگاه پیدا کرد یا نه ؟

عیدتون مبارک .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 11:53  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

بچه ها محور فعالیت بودند

این روزهایی که در آن قرار گرفته ایم به مناسبت ایام فرخنده ی پیروزی انقلاب بهانه ای شد تا با مراجعه ی به گوشه ای دیگر از دفترچه ی خاطراتم از رشد مطلبی را عرض کنم که هم خاطره است و هم تجربه و هم خود شیوه ای برای فعالیت های مدرسه ای .

یکی از باورهایی که در رشد از ابتدای شکل گیری برایمان مهم بود وسعی در تحقق آن داشتیم عبارت بود از این که « دانش آموزان در تصمیم سازی ها و تصمیم گیری ها و اجرای » برنامه ها و فعالیت های مدرسه هم دخیل باشند و از این رهگذر کسب تجربه کنند و نهایتا هم به مدرسه کمک کنند و هم خودشان چیزی بیاموزند . برای تحقق این مهم هم کارهای زیادی انجام شد. مثلا یک از قصدهای ما از برگزاری کلاس های مباحثه یادگرفتن نحوه یاددادن و یاد گرفتن توسط دانش آموزان بود و این موضوع در سال ۶۴ در دبیرستان رشد شروع شد و امروزه به عنوان یکی از شاخص های آموزش و پرورش قرن ۲۱ از آن نام برده می شود . در هر صورت ما به دنبال این بودیم که از فرصت ها استفاده کنیم و دانش آموزان بتوانند مهارت های مورد نیاز فردای خودشان را بیاموزند . برخی از این فرصت ها عبارت بودند از : تدریس توسط فارغ التحصیلان. اداره ی کلاس های مباحثه توسط فارغ التحصیلان. اداره و مدیریت کردن کتابخانه. اداره و مدیریت کردن تعاونی مدرسه. سرگروه شدن در اردوها. اداره و مدیریت فعالیت های تبلیغاتی و فرهنگی متناسب باشرایط آن زمان و نهایتا برگزاری برنامه های زنگ انقلاب در ایام دهه ی فجر .

روال کار به این شکل بود که مشاورین پایه با تقسیم بندی فعالیت های دانش آموزان پایه برگزاری برنامه های زنگ انقلاب را محقق می ساختند .

قبل از هر چیز فعالیت ها  در دو قالب شکلی ( فضاسازی) و محتوایی( اجرای زنگ انقلاب) تعریف می شد و در بخش اول کلیه ی فعالیت هایی که می توانست فضای مدرسه را متناسب با ایام انقلاب و ارزش های آن برای دانش آموزان و افرادی که در آن ایام وارد مدرسه می شدند نشان بدهد - صورت می گرفت و در بخش دوم فعالیت های هنری - ادبی- مسابقات و مجموعه ی کارهایی که بیشتر شبیه یک جُنگ بود به اجرا در می آمد .

فضا سازی بین پایه ها تقسیم می شد : از درب ورودی- حیاط مدرسه - سالن طبقه ی اول و دوم - نمازخانه(آن موقع سالن اجتماعاتمان نیز همانجابود)- دفاتر و کلاس ها که مکان های عمومی بین پایه ها بود و حتی مسابقه بود که کدام پایه شکیل تر و خلاقانه تر عمل می کند و کلاس ها نیز در پایه ها خود موضوع مسابقه ی دانش آموزان پایه بود که هر کلاس بهتر عمل کند و زیباتر و یکی از وظایف مشاور پایه و کادر مدرسه معرفی کلاس های بهتر از نظر فعالیت و نهایتا پایه ی فعالت تر بود .

از این مقدمه که بگذریم شاید قسمت اصلی و مهم فعالیت ها بخش محتوایی بود که بنده عمده چیزی که به عنوان خاطره می خواهم بگویم این بخش است .

محتوای برنامه پس از برنامه ی تلاوت قرآن معمولا شامل: دکلمه . سرود. تأتر. فعالیت کامپیوتری. میزگرد مباحث اجتماعی و روز. میزگرد پرسش و پاسخ و مواردی از این دست بود .

دکلمه ها معمولا از کتاب ها استخراج می شد و شاید کمتر تولید خود بچه ها بود . اما کسانی که می خواندند متنوع بودن و نقطه ی مشترک همه ی آن ها هم تحت تأثیر رفتار آن روز جامعه در دکلمه خوانی بود که خواندن توأم با حرکت دست بود و سعی در انتقال احساس. (تپق زدن و جابجا خواندن و فراموش کردن نوع رفتار و نابهنگام بودن برخی حرکات با متن و محتوای آن برخی مواقع باعث می شد صحنه ای خنده دار بوجود بیاید که اگر نمی خندیدی بد بود ) .

سرود ها نیز به ندرت تولید خود بچه ها بود و معمولا کپی خوانی بود ولی در یکی از این سرود خوانی ها بچه های دوره ی سوم توانستند شعر ( ای یوسف خوشنام ما خوش می روی بربام ما) را که زیبایی اجرا کنند که خیلی زیبا بود لباس هماهنگ و این طور چیزها هم نداشتیم . و بچه ها سعی می کردند با لباس های موجود در پایه برای خود یک هماهنگی و هارمونی درست کنند . خبری هم از رهبر گروه معمولا نبود و البته در برخی موارد هم که دیده می شد دیگر سلیقه ی خود بچه ها بود و آن رهبر گروه هم اصلا بود و نبودش خیلی فرقی نمی کرد .

تأتر که شاید یکی از پر مخاطب ترین بخش های برنامه بود و در قالب های درام. کمدی. جدی و با محتوای اعتقادی . انتقادی . سیاسی . اجتماعی و .... برگزار می شد . فعالین این بخش معمولا دانش آموزانی بودند (که در زمینه ی درس جانشان در می آمد برای درس خواندن اما تا دلت بخواهد در زمینه ی ایفای نقش نبوغ داشتند و توانمند بودند)(البته شوخی می کنم)که واقعا هنرمند بودند و توانا و شاید همین بود که بارها در مدرسه اقدام به برگزاری کلاس های تأتر کردیم و تا جاهایی هم پیش رفتیم اما نوع انتظار مشتریان از مدرسه یعنی اولیا و دانش آموزان و دغدغه های درسی آن ها اجازه نمی داد کار به سرانجام برسد . فعالین عرصه ی تأتر افرادی مثل : منصور باقربیک. بهزاد امانی. محمدرضا فلاح. حمید رستمی. رضا بخشی. فرهنگ طاهرنیا.حمید شایسته.  مجید قاسمی . حیدری.حضرتی(حتی یک فیلم هم بازی کرد) و .... خیلی های دیگر بودند که الان اسامی اشان خاطرم نیست اما کارشان عالی بود و شاید یکی از بخش های جذاب در این تأتر ها، موضوعاتی بود که بازیگران با لهجه های محلی حرف می زدند که استاد این کار باقربیک و امانی ... بودند و از این موضوع مهم تر که تقریبا جنبه ی انتقادی نسبت به مدرسه و مسئولین و برنامه های آن نیز داشت اجراهایی بود که طی آن البته با رعایت ادب و احترام رفتارهای ثابت دبیران و مسئولین مدرسه اعم از گفتار. حرکات و مواردی این گونه در بازی های تاتری به صحنه آورده می شد و واقعا فضای آن روز چقدر ظرفیت داشت که بچه ها خلاصه به همه یک جوری گیر می دادند . مدیر. معاون. مربی . دبیر ... و شاید معاونین بیش از سایرین در تیر رأس بودند و برخی دبیران حساس از قضا بیش از سایرین . به صحنه رفتن این تأتر ها خود در بسیاری مواقع بیان نکاتی را به همراه داشت که مسئولین مدرسه از دانش آموزان درس می گرفتند . صحنه آرایی و دکور هم با خود بچه ها و ابتکار خودشان و البته نباید هزینه ی ریالی نیز به همراه می داشت چون اگر می داشت پولی نبود که بدهیم .

فعالیت کامپیوتری که از سال ۶۶ به بعد تقریبا انجام شد . چرا که سال ۶۵ تازه ما اکسپکتروم ها را که پنج دستگاه بود آوردیم و شروع کردیم به آموزش برنامه نویسی و در سال ۶۶ بود که آقای زجاجی در این زمینه شروع کرد به نمایش برنامه هایی که با زبان بیسیک نوشته شد بود و مثلا ترسیم دایره. چندضلعی و نواختن یک ملودی و امثالهم را به همراه داشت که خلاصه این ها هم به عنوان پشت زمینه ی کار بود یعنی مثلا همین طور که دکلمه خوانده می شد . یا سخنران در حال صحبت بود آن تصاویر نیز پخش می شد. بعدها برخی دانش آموزان نیز در این زمینه کارهایی را انجام دادند .

میزگرد ها و سخنرانی های اجتماعی و فرهنگی نیز که برای خودش مشتری های خاصی داشت و گروه سیاسی مدرسه هماهنگ کننده اش بود .

در هر صورت آن چه که در این بخش خیلی مهم است و شاید هدفم از بیان این همه مطلب بود. این که در این ایام به خصوص تقریبا دانش آموزی نبود که فعال نباشد و سهیم نباشد و همین فعالیت ها خود زمینه ی ارتباط های صمیمی بین دانش آموزان و مسئولین مدرسه را نیز فراهم می کرد . مثلا خود بنده با بچه ها هم تأتر کار می کردم و هم سرود . آقای زندیه . اقای حجاریان و حالا  تصور کنیدبنده بخواهم بخشی از سرود را برای بچه ها بخوانم تا آن ها هم تکرار کنند یا ایراد نقششان را بگویم که باید اول اجرا کنم تا آن ها ببینند و بعد خودشان اجرا کنند و این هم به این دلیل بود که ما امکان به کار گیری اساتید سرود و تأتر برایمان نبود که البته بعدها این کار صورت گرفت و توسط اساتید این امور انجام می شد.

در آخرین بخش هم جشنواره ی زنگ انقلابمان بود که در آن روز بهترین ها مجدد اجرا می شد و سپس جوایزی که داده می شد و شاید یکی از بخش های مهم همین قسمت جایزه دادن بود که به دلیل این که جوایز نوعا خود هدایایی بود که به مدرسه شده بود و کمتر براساس برنامه ریزی خریداری می شد لذا در برخی مواقع باعث خنده می شد و البته که نقش اقای محجوب در تهیه ی این جوایز مهم بود و حالا تصور کنید که مثلا به دانش آموز برگزیده یک قابلمه ی تفلون داده ایم . یا یادم نمی رود یکی از بچه که به دلیل فعالیت های که داشت ما سنگین ترین و بهترین جایزه امان را دادیم اما او قادر نبود از زمین بردار . چون جایزه یک دستگاه اجاق گاز پلوپز بود البته از نوع سفری آن که شاید حدود سی کیلو وزن داشت چون کارخانه ی سازنده سعی کرده بود هم سفری باشد و هم دیر از بین برود لذا فلزی که در آن به کار برده بود آنقدر این اوجاق گاز را سنگین کرده بود که نه تنها دانش آموز نتوانست بردارد بلکه مستخدم مدرسه نیز نتوانست وشاید همین موضوع تبدیل شد به صحنه ای خنده دار که خود موجب نشاط بود . اما از نکات مهم این که در جای جای این برنامه ها انس و الفت و رفاقت و صمیمت و دوستی را به عنوان یکی از بهترین دستاوردها می توانستیم ببینیم .

یادش به خیر .

یاد محسن عزیزیان. امیری. انگوتی. قدسی. افخمی.خالقی پور و معلم شهید درزینی عزیز به خیر .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:21  توسط ابوالحسن خرقانی  | 

یاد ایام خوش

به نام خدای مهربان

در گذر ایام عشق، فریاد بر سر کرده ام

دیوانه وار، مبهوت یک جرعه نگاهش گشته ام

اینجا که میعاد همه، عشاق پر خون و دل است

فریاد از دست زمان، چون من به راهش مانده ام

ای دوستان، فرزانگان، یاران هم سو و سخن

گاهی نگاهی بر رخ و رشک جمالش کرده ام

یکی از بارزترین نقاطی که در دبیرستان رشد به عنوان یک اصل همواره مورد توجه قرار داشت، فعالیت و استفاده از پتانسیل دانش آموزان برای اداره ی امور مدرسه بود.  اصلی که در ادامه به کارگیری فارغ التحصیلان مدرسه را در اداره ی رسمی مدرسه نیز به همراه داشت .

در ماه های اولِ سال 1364 برای گردانندگان مدرسه این یک رؤیا و آرزو بود، یعنی دیدن روزی که فارغ التحصیلان وارد این عرصه شوند. اما در همان هفته های اول با شکل گیری کتابخانه ی مدرسه و دادن مسئولیت اداره ی آن به افرادی چون؛ مهدی پور اسدی، افشین زهتاب، ... و فعالیت های تبلیغاتی توسط؛ مهدی امن زاده و .... گام های اول این حرکت برداشته شد . هر چه زمان می گذشت اشتیاق به استفاده از توانایی های دانش آموزان در ما بیشتر و واقعا هنرمندی آنان نیز درخلق آثار و لحظات جذاب بیشتر می شد . در سال اول عمده ی فعالیت دانش آموزان در عرصه ی کتابخانه و فعالیت های تبلیغاتی خلاصه شد و با انتقال مدرسه از بازار دوم به مکان فعلی ( مجتمع شریعتی)، فعالیت دانش آموزان خیلی جدی تر و مؤثر تر شد .

در تابستان سال 1364، بعد از رایزنی های فراوانی که با منطقه برای انتقال مدرسه صورت گرفت، کار اثاث کشی مدرسه عمدتاً با کمک دانش آموزان صورت گرفت . حاج آقای زندیه و حجاریان در آن سال و در تابستان به حج مشرف شدند و بنده به همراه آقای امیری و دانش آموزان مدرسه انتقال به مجتمع شریعتی را انجام دادیم .

دبیرستان شریعتی در آن زمان یکی از بزرگترین مدارس منطقه و پر جمعیت ترین آن ها بود و واقعا اداره کردن آن مدرسه مشکلات فراوانی به همراه داشت، از طرف دیگر دبیرستان رشد نیز به عنوان مدرسه ای که قصد داشت در جهت رسیدن به اهدافی بلند گام بردارد، نیاز به مکانی داشت که بتواند برنامه ها را به شکل مطلوب انجام دهد، ضمن این که ضرورت ایجاد فضاهای کمک آموزشی مانند آزمایشگاه، کتابخانه، سالن های چندمنظوره و .... ایجاب می کرد که مسئولین به طور جدی نسبت به این انتقال اقدام نمایند .

در هر صورت تیرماه سال 1365 بود که اثاث کشی انجام شد، ظاهر مدرسه بسیار کثیف بود، کلاس ها کلید برق و پریز نداشت، شاید سال ها بود که مدرسه رنگ آمیزی نشده بود، میز و نیمکت ها شکسته و کثیف، حیاط مدرسه که امروز یک فضای سبز مطلوب را در خود نشان می دهد، آن روز به صورت جنگلی وحشی به چشم می آمد، زمین بسکتبال حیاط پشتی و محوطه ی خوابگاه و حتی پشت آن به صورت زمینی لم یزرع و وحشی به چشم می خورد که گیاهان خودرو به صورت سبز شده بود که ابتدا ما فکر کردیم آنجا نیز باغچه ای بودکه بعدها گروه «علف های هرز»، کشف کردند که خیر آنجا زمین آسفالتی بوده که به دلیل عدم استفاده به این شکل درآمده است .

تقسیم بندی دانش آموزان در گروه هایی شامل:

ü     تعمیر میزو نیمکت و رنگ آمیزی آن با حضور افرادی مانند: حاج حسین زاده ، عزیزیان، غلامرضاشریفی،...

ü     گروه علف های هرز؛ که مسئولیت مرمت و بهسازی فضای سبز مدرسه را داشتند؛ انگوتی، جعفری، رستمی، ....

ü     گروه رنگ آمیزی کلاس ها؛ مسئولیت مرمت و بهسازی فضای کلاس ها را داشتند؛ سیفی، بشارتی،شایسته

( توجه شود، اسامی که می گویم شاید در برخی موارد جابجا باشد، اما تقریباً در آن سال کلیه ی دانش آموزان در امر آماده سازی مدرسه یاری رسان بودند و واقعا اگر آن ها نبودند شاید امکان هیچ کاری نبود) .

هنر بزرگ دانش آموزان درکنار ایده ی مسئولین مدرسه گام اول یک حرکت « جهادی» را با موفقیت برداشت و این مهر تأییدی شد بر تفکری که در سر داشتیم و آن این که ؛ باور کنید دانش آموزان به خوبی خواهند توانست مسئولیت بگیرند و به مطلوب ترین شکل نیز قادر هستند آن را انجام دهند .

یاد آن ایام به خیر، انگوتی، عزیزیان،...

پایدارباشید و سربلند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:20  توسط ابوالحسن خرقانی  |